۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

كوك كن ساعتِ خویش

 

كوك كن ساعتِ خویش

اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر 

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است 

كوك كن ساعتِ خویش

كه مـؤذّن ، شبِ پیـش 

دسته گل داده به آب 

. . . و در آغوش سحر رفته به خواب 

كوك كن ساعتِ خویش

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ 

كه سحر برخیزد 

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین 

دیر برمی خیزند 

كوك كن ساعتِ خویش

كه سحر گاه كسی 

بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست 

كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی 

كوك كن ساعتِ خویش

رفتگر 

 مُرده و این كوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است 

كوك كن ساعتِ خویش

ماكیان ها همه مستِ خوابند 

شهر هم . . .

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

كوك كن ساعتِ خویش

كه در این شهر ، دگر مستی نیست 

كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد 

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی 

كوك كن ساعتِ خویش

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر  

و در این شهر سحرخیزی نیست

 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر