۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

{تفريح و سرگرمي}, [7260] ببخشيد ساعت چنده ؟؟









Time Please

 




Young Man: Sir, may I know the time, please?

Old Man: Certainly not.

Young Man: Sir, but why? What are you going to lose,if
You tell me the time?

Old Man: Yes, I may lose something if I tell you the time.
Young Man: But Sir, can you tell me how?

Old Man : See, if I tell you the time you will definitely thank me and may be tomorrow again you will ask me the time.
Young Man: Quite possible.

Old Man: May be we meet two three times more and you will ask my name and address.
Young Man: Quite possible.

Old Man: One day you may come to my house saying you were just passing by and came into wish me. Then as a courtsey, I will offer you a cup of tea. After my courteous approach you will try to come again.This time you will appreciate tea and ask who has made it.?
Young Man: Possible

Old Man: Then I will tell you that my daughter has and I will then have to introduce my young and pretty daughter to you & you will admire my daughter.
Young Man: Smiles. ;)

Old Man: Now onwards you will try to meet my daughter again and again. You will offer her to go out for a movie together and a date with you.
Young Man: Smiles

Old Man: My daughter may start liking you and start waiting for you. After meeting regularly you will fall in love with her and propose her for marriage.
Young Man: Smiles

Old Man: One day both of you will come to me and tell me about your love and ask for my permission.
Young Man: Oh Yes! And smiles

Old Man: (Angrily) Young man, I will never marry my daughter to a person like you who does not even own a watch....understand??

left  angrily.

 

 

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده//

پیرمرد:معلومه که نه

 چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب ..آره امکان داره 

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم  بپرسی

خوب... آره این هم  امکان داره

 

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت  تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد  این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من  و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر  خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم  از دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم  برین  سینما

     مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و  همیشه چشم انتظارته که بیای 

و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه

مرد جوان  دوباره لبخند زد 

 

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین

اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست

 

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.








--
اين ايميل را براي دوستان خود هم بفرستيد.
و به آنها بفرماييد، روي خط پايين كليك كنند تا براي آنها هم مطالب خوب و جالب بفرستيم
http://groups.google.com/group/taf_sar/subscribe
اين ايميل بدليل عضويت شما در گروه تفريح و سرگرمي است.
ايميل گروه اين است. taf_sar@googlegroups.com
اگر از دست ما ناراحت هستيد و نمي خواهيد مطالب ما بدست شما برسد پس خط پايين را كليك كنيد.
taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر