۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

tanz

با درود فراوان به همگان

پرسیدمش نخستین شعری را که دوست داشتی و با علاقه میخواندی
چه شعری بوده است.
گفت نمک بر زخم دلم نپاش.
گفت نه عزیزم من غلط میکنم نمک بر زخم دل کسی بپاشم.
آن هم دل دوست.
درست است که نمک فراوانست و ارزان اّما پاشیدن آن هر جا جایز نیست.
آن هم بر زخم دل دوست.
گفت خواب حالا که اسرار میکنی هم اولین شعری را که دوست داشتم و هم آخرین شعر
را برایت میخوانم.
اولین شعری را که دوست داشت و همیشه با آواز میخواندم این بود
تو را من چشم در راهم .......
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
من از یادت نمیکاهم.
گفتم شعر بسیار جالبیست. خواب آخرین شعری که دوست داشتی چه شعری است؟
گفت آخرین شعر را که دوست دارم این است.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
شور بودم, شوق بودم, که ز چنگال تو رستم.
یک لیوان آب نوشید سپس گفت خواب حالا تو بگو خودت اولین و آخرین شعر را که دوست
داشته ای چه شعری است.
گفتم ولا خجالت میکشم بگم. گفت از کی خجالت میکشی از من.
گفتم هم از تو و هم از وجدانم.
گفت دِ بخوان دیگ وجدانم وجدانم.
گفتم باشه اولین شعری را که من دوست داشتم و میخواندم این
شعر بود.
الّلاه الّلاه الّلاه الّلاه
لا ِلاهَ ِلَلاه
فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم
آزاد و رها هستیم
نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا هستیم
در اوج خدا هستیم
ایران ایران ایران
ایران ایران ایران
گفتم اّما آخرین شعر را که دوست دارم و همیشه زمزمه میکنم
این ترانه ی عارف است که
بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود
خیلی حرفها دروغ بود.
خنده ای کرد و گفت حرفهای تو مرا یاد دختر خواهر مادرم می اندازد.
او مّدتیست که در خانه نشست و دیوانه شده است.
هر وقت صدای زنگ در خانه میآید میگوید بروید در را باز کنید
شاید پول نفت را برایمان آورده اند. اّما همین که در را باز میکنیم میبینیم
مأمور وصول مالیتست.

امیر علیزاده 12.06.2010

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر