صبور ازكاشان بود و ساكن آنجا؛ شاعري خوش سخن و قصيدهسرائي پر توان كه عباس ميرزا، پسر فتحعليشاه قاجار، وي را سخت عزيز ميداشت.
پدر محمد كاظم، به علتي كه دانسته نيست، دل از كاشان بركنده و به خراسان رفته بود. پدر بهار در مشهد به دنيا آمد و بهار نيز؛ اما پيوند با كاشان و پيوند با صبور هرگز فراموش نشد.
خانوادة صبوري دقيقاً چه پيوندي با ميرزا احمد صبور داشته است؟ فقط ميدانيم كه او جد بزرگ اين خانواده است.
ميرزا احمد صبور در 1228 قمري، در طي جنگهاي ايران و روس، در عهد فتحعليشاه قاجار شهيد شد؛ و بنا به كتاب مرآة القاسان، از او يك پسر به نام محمد بازماند. محمد دو پسر داشت:
يكي احمد و يكي زينالعابدين حكيمباشي، از شاگردان دكتر تولوزان، طبيب ناصرالدين شاه. از احمد يك پسر به نام باقر و از زينالعابدين نيز يك پسر به نام حسينقلي بازماند. اينان تا اواخر عصر ناصري، تا زمان تأليف مرآة القاسان، ميزيستند. اين كتاب در سال 1228 شمسي، برابر 1266 قمري، تأليف يافته است.
اما بهار در شرح زندگي خود و خانوادة خويش مينويسد كه نام پدرش محمد كاظم، متخلص به صبوري بود، كه در سال 1255 قمري به دنيا آمد، يعني تنها بيست و هفت سال پس از مرگ صبور. پدر او محمد باقر و پدر محمد باقر عبدالقدير خاراباف كاشي بود.
از سويي سه نسل پسري صبور را يكي پس از ديگري، و از سوي ديگر، سه نسل پدري بهار را ياد كرديم و اين هر دو گروه همزمان ميزيستهاند، ولي نام مشتركي ندارند، و در چنين فاصلة كوتاهي امكان آن نيست كه گمان كنيم گروه دوم پس از گروه اول قرار دارد و عبدالقدير نسل چهارم بعد از صبور بوده است. بدين ترتيب، خاندان پدري بهار نميتواند از نسل پسري احمد صبور باشد. ولي در اين خانواده، چنان كه آمد، همه به اين پيوند، نيك باور داشتند و تذكره نويسان نيز بدان اشارهها كردهاند. بهار در اشعار خود بدان افتخار ورزيده و پدرش تخلص صبوري را در پي همين پيوند برگزيده است.
پس، به ناچار، اگر خطايي در برشمردن نسلها نشده باشد، اين پيوند از طريق دختر احمد صبور بوده است، كه او را محتملا به عبدالقدير خاراباف كاشي، يا به احتمالي بس بعيد، به فرزند او محمد باقر، به زني داده بودهاند. محتملا، عبدالقدير دم و دستگاهي داشته، در بازار كاشان كارگاه خارا بافي برپا كرده و متعين بوده است. اين كه از دختر صبور يادي در مرآة القاسان نرفته، بدان روي است كه مؤلف اصولا ذكري از نسل دختري هيچكس نكرده است.
اما ماجراي افتخار به داشتن پيوند با صبور كاشاني فقط بدان سبب نيست كه صبور شاعري سخنور و سرداري دلاور بوده است. اين داستاني است دراز كه به دانستنش ميارزد:
بهار، صبوري پدر بهار و عبدالرحيم كلانتر ضرابي، مؤلف مرآة القاسان، همه به اجداد واحد كهنتري فخر كردهاند، كه از آن جمله است امير غياث الدين ناميكه در عهد شاه عباس دوم صفوي، پس از خدمتهاي بسيار در نبردهاي زمان و همراهي با شاه در تسخير ايالت قندهار، به كاشان آمد، در آن جا مقيم گرديد، و فرزندان او، با القابي چون امير و ضرابي، با شهرت و مكنت در همان جا بسر بردند و به حكومت پرداختند.
اين امير غياثالدين پنج نسل پيش از ميرزا احمد صبور ميزيسته و سر سلسلة خاندان ضرابي در كاشان بوده است.
نياكان اميرغياثالدين نيز همه از اميران دلاور و كرد بودند كه بر سرزميني از غرب خوي، در آذربايجان غربي، تا كوهستانهاي ديار بكر، بر ايل دنبلي، از ايلات كرد، رياست و خاني ميكردند. اميران اين خاندان در همة عصر صفوي، از همان زمان شاه اسمعيل، مشاغلي عمده در امور سپاهي و كشوري بر عهده داشتند.
از جمله، امير سليمان خان دنبلي، پسر خالة شاه اسمعيل، به همراه وي در جنگ چالدران شركت داشت.
بر شمردن نسلهاي اين خاندان به همين جا ختم نميشود و آنان را به برمكي ها و از آن پيشتر، به خسرو انوشيروان رسانيدهاند. ولي حقيقت اين است كه پيوند شماري هايي كه در زمان ما به پيش از عصر صفويه ميرسيد، چندان قابل اعتماد نيست و نبايد، بدون ترديد و تحقيقي، به ديدة قبول بدانها نگريست.
بگذريم! آقا محمد ضرابي، معاصر نادر شاه (1160-1148) و اوايل زنديه (1290-1162)، از نوادگان غياث الدين بود و پنج پسر داشت. يكي از آنان، ميرزا محمد علي خان، وزير لطفعليخان زند شد و ديگري، فتحعليخان صبا، ملك الشعراء دربار فتحعليشاه قاجار گشت.
از ميرزا محمد عليخان چهار پسر پديد آمد كه نخستين آنان ميرزا احمد، متخلص به صبور، بود. او در خط و انشاء و در نظم و نثر پايهاي عالي يافت و در ديوان عباس ميرزا قاجار به كار دبيري مشغول شد و از ندماي مجلس وي بشمار ميآمد. وجود اين همه موفقيت او را محسود ديگران ميساخت، تا آنجا كه كار دبيري عباس ميرزا را رها كرد و به رزم «كفار روس»رفت. در اين مقام، منصب سرهنگي فوج بهادران را يافت كه از نومسلمانان روس تشكيل شده بود. عبدالرزاق دنبلي در نگارستان دارا ميگويد كه او در غزوة اركوان طالش، به هنگام شكست لشگر اسلام و رفتن همقدمان، درنگ كرد و در ميان جنگل، در حملات روسيه، شهيد شد و مدفنش در طالش است.
از وجود ديوان اشعارش نيز سخن گفتهاند. نويسندة مجمع الفصحا ميگويد ديوان صبور را در نزد پسرش محمد ديده است و از « نتايج طبعش پيدا است كه قدرتي كامل داشته». صاحب نگارستاندارا، اشعار او را پنج هزار بيت ميداند. ظاهراً آخرين كسي كه از ديوان صبور سخن گفته است، خود بهار است كه در مقدمة گلشن صبا، چاپ كوهي كرماني، مينويسد: «ديوان شعر ميرزا احمد صبور به نظر حقير رسيد، قريب چهار هزار شعر بود.» متأسفانه، ديوان او در دست خانوادة بهار نيست و از سرنوشت آن بيخبريم. محتملا، اين دستنويس، در كنار ديگر كتابهاي صبوري، در آتش گرفتن خانة پدري بهار در مشهد كه حدود پنجاه سال پيش اتفاق افتاد، سوخت و از ميان رفت. اما در تذكره هاي اشعاري از او نقل شده است كه بيشتر قصيده است.
از جمله:
باز از دم جان بخش صبا صفحة غبرا
شد تازه تر از ساحت اين گلشن خضرا
گوئي كه به بركرده زمين خلعت اكسون
گوئي كه بپوشيده جهان كسوت ديبا
بيزد به جهان باد همه عنبر اشهب
ريزد به زمين ابر همه لؤ لؤ لا لا
چون روي بتان، رهزن دين لالة سوري
چون چشم نگار، آفت جان نرگس شهلا
آراسته روي، چمن از سبزه بدان سان
كز باغ جنان برده گرو عرصة دنيا
مانا كه جبين سوده به خاك در خاقان
كايد همه دم باد بهاري فرح افزا....
يا:
چيست آن درياي نوراني كه عقلش گوهر است
رشحهاي ز امواج فيضش صد چو بحر اخضر است
فيض آن بي منتها و جود آن بي غايت است
لطف آن شادي فزا و طبع آن جان پرور است
گاه جودش، نوح را بر كوه جودي رهنما است
گاه لطفش، خضر را بر آب حيوان رهبر است
غرقة دريا نه جز زهر فنا نکوشد، ولیک
هرغريقي را در آن، شهد بقا در ساغر است
صد هزاران ماهي سيمين بر و زرين پشيز
اندر آن بيني كه شان از ماه انور پيكر است
از نم فيضش هزاران لاله و گل بردميد
كاين سپهر نيلگون ز آنها يكي نيلوفر است
قطره ها گاه تلاطم زان به روي چرخ ريخت
كاندر او اين زيور و زيب از نجوم و اختر است
زنده روح كائنات از طبع روح افزاي آن
راست همچون جسم از جان و عرض از جوهر است
گوهر هستي چرا بخشد جهان را رايگان
زان كه درياي وجود احمدي را گوهر است
يا:
شكنج دام بلا گيسوي معنبر او ست
كه جان زنده دلان پاي بست چنبر او ست
كشيده نرگس مستش ز عشوه خنجر ناز
كجا روم كه جهاني شهيد خنجر او ست
هميشه بر سر خشم است، چون كند، يا رب!
كسي كه مايل جنگ و ستيز دلبر او ست
هزار كين به منش گر بود، ننالم، از آنك
به مهر شاه ولايت سرشته گوهر او ست.....
از پسر و خاندان پسري صبور، تا جايي كه خبر داريم، شاعري نامآور بر نخاست، اما ذوق و استعدادي كه در وجود او بود گويا به خاندان دختري وي رسيد. اين استعداد در محيط كسب و كار بازار كاشان و مشهد چندي از شكفتن فرو ماند. نوه يا (به احتمال بعيد) داماد صبور، محمد باقر، جذب كار و حرفة پدرش، عبدالقدير خارا باف گشت، و چون از كاشان به خراسان رخت كشيد، به كار قناويز بافي پرداخت و پارچه هاي ابريشمين نيكو روانة بازارهاي داخلي و خارجي كرد و رياست صنف حرير بافان مشهد را يافت. اما محمد كاظم، سومين پسر او، به حرفة پدر علاقهاي نشان نداد و سرگرم فراگرفتن دانش روزگار خود شد و به شعر روي آورد، تا سر انجام به مقام شامخ ملك الشعرائي دربار آستان قدس رضوي رسيد و سرآمد شاعران زمان خود شد. پس از درگذشت محمود خان ملكالشعراء صبا كه ملك الشعراء دربار ناصرالدين شاه و نوة فتحعليخان صبا، بود، از محمد كاظم صبوري خواستند تا سمت ملك الشعرايي دربار ناصرالدين شاه را بپذيرد، ولي صبوري روي بر تافت و افتخار ملك الشعرايي آستان رضوي را بر ملك الشعرايي دربار ناصري ترجيح داد.
صبوري كه از ميان سبك هاي شعر فارسي سر انجام به سبك خراساني روي آورده بود، در ساختن قصيده و غزل استادي بسياري از خود نشان داد، و در قصيده سرائي بيشتر پيرو سبك امير معزي بود.
او، نخستين بار، در روز عيد فطر سال 1284 قمري، در سني حدود بيست و هشت سالگي، به فراز سرودن قصيدة مرسوم عيد در حضور والي خراسان و نايب التولية آستان قدس پرداخت، و ده سال بعد فرمان ملك الشعرائي خود را كه از سوي ناصرالدين شاه صدور يافته بود، دريافت داشت و از مزاياي آن فرمان كه مبلغ «چهل و چهار تومان نقد و مقدار بيست خروار جنس در ازاء مواجب» بود، همه ساله بهره مند شد.
با بيتي چند از آغاز يكي از قصايد او در وصف بهار آشنا شويم:
صبحدم باد صبا با نفس غاليه بار
آمد و نامهاي آوردزفرخنده بهار
نامهاي، بخ بخ، كز خط عبير آميزش
شد هوا غاليه افشان و صبا غاليه بار
نامهاي روح فزا چون دم جان بخش مسيح
نامهاي نافه گشا چون خمگيسوي نگار
نامهاي حرف به حرفش شده از روح رقم
نامهاي سطر به سطرش شده از راح نگار
صاحب نامه همان صاحب رنگين رخ دوست
كاتب نامه همان كاتب مشكين خط يار
غرض، آن نامه بياورد و در اسپرد به رعد
تا خطيبآسا خواند به همه اهل ديار
رعد بوسيد مر آن نامه و بگشودش مهر
ريخت زان، خرمن خرمن، به زمين مشك تتار
سپس از حمد خدا، خواند به آواز بلند
راست چو نان كه بپيچد صدا در كهسار
كايها الناس! بدانيد سراسر كه منم
نزهت روضة رضوان و مرا نام بهار....
و اين بهاريهاي است بلند و سخت زيبا كه در ديوان وي به طبع رسيده است.
و با غزلي از او:
سوي ما ديگر به ناز آن دلنواز آيد، نيايد
عمر بود و رفت، عمر رفته باز آيد، نيايد
در عراق آمد دلم، كامينجست از وصل جانان
ماه عالمتاب من جز از حجاز آيد، نيايد
نشكفد دل تا نبيند از دهانش يك تبسم
يا رب از باغ مراد اين غنچه باز آيد، نيايد
هر كه از سر دهانش يافت رمزي، بست لب را
اين حديث اندر زبان اهل راز آيد، نيايد
آنچنان كز نشئة مي، قامت آن سرو بالا،
سرو از باد صبا در اهتزاز آيد، نيايد
هر كه محراب دو ابروي تو ديد، اي قبلة جان،
سوي مسجد ديگر از بهر نماز آيد، نيايد
گر نهد عطار اندر طبله، تار طرة تو
با عبير و عنبرش ديگر نياز آيد، نيايد
مطرب ار در پردة عشاق ننوازد نوايي
خاطره افسرده در سوز و گداز آيد، نيايد
صبر را با عاشقي آميزشي نبود صبوري
آبگينه هيچ گه با سنگ ساز آيد، نيايد
صبوري تازه شصت و يكي دو سال به حساب شمسي و شصت و سه سال به حساب قمري از عمرش گذشته بود
كه در وباي سال 1322 قمري در مشهد در گذشت. او دو بار ازدواج كرد. همسر نخستين بزودي در گذشت و از او فرزندي بر جاي نماند. همسر دوم او از خانداني گرجي بود، از معاريف خاندانهاي مسيحي گرجستان، كه دو تن از ايشان در طي جنگهاي ايران و روسيه، از سرزمين خود جدا مانده، به ايران افتاده و اسلام پذيرفته بودند.
اين دو سهراب و افراسياب نام داشتند. سهراب كه برادر بزرگتر بود، در دربار فتحعليشاه ترقي كرد. نقدينة شاه و صرف جيب او به وي محول بود و بدين روي، سهراب خان نقدي خوانده ميشد و خاندان نقدي از نسل اويند.
برادر كوچكتر، افراسياب خان، نه تنها اسلام پذيرفت، بلكه تعصبي در كار دين آشكار كرد، و از خدمات دولتي روي بر تافت و به كار تجارت پرداخت و پسرش، عباسقلي، نيز تاجر شد.
مادر بهار دختر اين عباسقلي تاجر بود كه در تهران متولد شده، و بعدها با خانوادهاش به مشهد آمده بود. بهار دریکی از سرنوشت نامه های خود در رابطه با تبار و شخصیت خانوادگی پدر و مادر خودمی نویسد:
«پدرم و مادرم از هر جهت به يكديگر شبيه بودند. از حيث تعصب و بستگي به ديانت، ايمان و تقوي اختلاف سليقه در ميان آنان نبود. هر دو از حيث خانواده و معشيت خانوادگي در يك رديف بودند يكي را مزيتي بر ديگري نبود. نزاع و ماجراهاي بين الزوجين هيچ وقت به وقوع نپيوست. هرگز از يكديگر ناراضي ديده نشدند. نصايحي كه مادرم و پدرم در كودكي، هر يك جدا جدا، به من كردهاند، همه در يك رديف و شبيه به هم و در معني از يك سنخ بوده است؛ و از اين قسمت هم ميتوان پي برد كه اخلاق آن دو تن كاملاً به هم شبيه بوده و تفاوت فكري و مغايرت عقيدتي نداشتهاند.»
مادر بهار در سال 1326 قمري بدرود زندگي گفت.
از اين ازدواج چهار فرزند برجاي ماند كه بزرگترين ايشان، محمد تقي بهار بود. دومين فرزند عذرا نام داشت و او را ملكزاده خانم ميخواندند و در جواني به بيماري سل در گذشت. از او دختري به نام پوران بازمانده است. سومين فرزند محمد ملكزاده بود. مردي مهربان، بلند قامت و زيبا
، آراسته به ادب و وارسته و درستكار كه سالهاي سال در وزارت معارف و فرهنگ قديم كه بعدها چند وزارت خانه از آن پديد آمد، رياست فرهنگ استانهاي گونهگون را به عهده داشت. هم او بود كه بي توقعي و با همة عشق و ارادت به طبع ديوان پدر و برادر خود پرداخت. روانش انوشه باد، يادش جاويد. از او فرزندي به نام شكوفه باز مانده است.
چهارمين فرزند موسي بود. مردي لطيف، شعر شناس، منزوي و شوخ طبع كه سالهاي درازي را در مجلس شوراي ملي به خدمت مشغول بود. از او فرزندي به نام شاهرخ باز مانده است.
محمد تقي بهار در مشهد، در همان سنين كم، ازدواج كرد و صاحب فرزندي نيز شد. اما مادر و فرزند هر دو به درود حيات گفتند و او تا به تهران نيامد، ديگر ازدواج نكرد. در تهران با معتصمالسلطنه فرخ دوستي داشت. فرخ همسري از خاندان دولتشاهيهاي كرمانشاه گرفته بود: منيژه فرزند صفدر ميرزا قاجار. او بهار را از وجود دختري ديگر در اين خانواده، به نام سودابه، خبر كرد. خود گفتگوها را به انجام رسانيد و سودابه به همسري بهار در آمد. بهار بقية عمر را با همين همسر بسر برد.
از اين ازدواج شش فرزند بر جاي ماند كه به ترتيب هوشنگ، ماه ملك، ملكدخت، پروانه، مهرداد و چهرزاد نام گرفتند.
از پيوند فرزندان بهار شانزده نوه نيز مانده است، اما دريغ كه از اين خيل فرزندان و نوگان هيچ شاعري بلند پايه بر نخاسته است، گويي كه بخوشيد سر چشمههاي قديم!
بهار، از كودكي تا پايان عمر
بهار در دوازدهم ربيعالاول سال 1304 قمري، برابر با بيستم آذر ماه 1265 شمسي، در مشهد زاده شد. او ازیادهای دوران کودکی خویش چنین یاد می کند:
« از كودكي به گل و نقاشي ميل مفرطي داشتم، پدرم گلباز بود و من گلچين. يك بار به جرم چيدن يك بوتة كوچك از زمين، در همان ايام بچگي
، از پدرم كتك خوردم و بعد از آن دست به گل نميزدم . بهترين تعارفي كه مرا در اوان صباوت خشنود و شاد مينمود، گل بود. خالهاي داشتم كه در خانة آنها گل ياس و گل زنبق بسيار بود. او گاهي از آنها چيده براي من ميآورد و گاهي كه من [به خانة آنان] ميرفتم، از آن گلها به من ميداد. من آن زن را خالة گلدار نام نهاده بودم......
در نقاشي ذوق مفرطي داشتم. كتابهائي كه داراي تصاوير بود، يگانه مونس من بود و غالب اوقات آنها را، بدون فهم عبارت، ورق زده، از ديدن تصاويرشان خوشوقت ميشدم. رفته رفته، اين مطالعات پي در پي باعث شد كه خود قلم برگرفته، در پشت كتب و روي صفحات كاغذ، حتي روي اوراق قيمتي پدرم و هرچه بدست ميافتاد، نقاشي ميكردم.....
به ياد دارم روزي سر محبرة پدرم رفتم. خانه خالي بود. قلم و دوات را برداشته، صفحة كاغذ بزرگي را كه طوماروار لوله شده بود، باز كردم. مهر بزرگي به كاغذ خورده بود. مدتي روي خطوط آن مهر را قلم بردم و كپية آن را برداشتم. سپس در حواشي آن چند شكل اسب و آدم كشيدم، و خلاصه آن صفحة بزرگ را بكلي خراب كردم.
ناگاه مادرم درآمد، فريادي به من زد، آن را از من گرفت و با عجلة تمام لوله كرده، در صندوق نهاد و در آن را قفل زد. بعدها كه بزرگتر شدم، مادرم گفت: ميداني كه آن روز چه كردي؟
گفتم: چه بوده است؟
گفت: آن كاغذ فرمان منصب و مواجب پدرت بود و آن مهر ناصرالدين شاه بود كه تو روي آن را سياه كردي.
من از اينكار بي اندازه نادم شدم، چه يقين كردم كه ديگر پدرم لقب و مواجب نخواهد داشت. اتفاقاً، هيچگاه احتياجي به ارائه آن فرمان ملوكانه نيفتاد و رفته رفته وحشت من زايل گشت.
بعدها جوهرهاي رنگارنگ خريداري كرده، تصاوير شاهنامه و نظامي و غيره را رنگ ميكردم. اين وقت هفت ساله بودم و شاهنامه را بخوبي ميخواندم و ميفهميدم و تصاوير مزبور را از روي تناسب اشعار رنگ ميكردم.
به ياد دارم كه علمها را زرد و سرخ و بنفش مينمودم. شمشيرها را بنفش ميكردم، خيمه و خرگاه رستم را سبز و رخش رستم را گلگون ميكردم. در هفت گنبد نظامي، گنبدها را همرنگ اصل افسانه كه نظاميگفته است، رنگ مينمودم.....
از همان اوان كودكي، از باغ و كوه خيلي محظوظ ميشدم. جمعه ها داييهاي من، مرا به كوهسار مشهد كه به كوه سنگي و كوه خلج و كوه سنگتراشها معروف است، همراه ميبردند. آنها پياده بودند، و اوايل كه من چهار يا پنج ساله بودم، مرا به دوش نهاده، ميبردند، و از سن شش و هفت به بعد، با آنها پياده راه ميپيمودم. از ديدن گلهايي كه در دامنة كوه و خود كوه روئيده بود، از قبيل لالههاي پاكوتاه پررنگ و شقايق كه ما آن را « لاله دخترو» ميگفتيم و نوعي گل قرمز ريز كه بر بوتههاي كوتاه خار ميشكفت، بغايت شكفته خاطر و شاد ميشدم. از گنجشك آمخته و كبوتر خوشم ميآمد.....
از سن چهار سالگي مرا به مكتب سپردند. معلم من زن عمويم بود كه در محلة خود ما منزل داشت و در آن مكتب يك دختر، صغري نام، هم سن من بود و با من درس ميخواند. من قرآن را نزد زن عمويم خواندم و وقتي كه در سن شش سالگي به مكتب مردانه رفتم، فارسي و قرآن را بخوبي ميخواندم
. در هفت سالگي شاهنامه را نزد پدرم در ايام تعطيل ميخواندم و معاني مشكلة آن را پدرم به من ميفهمانيد و اين كتاب به طبع و ذوق من در فارسي و لغت و تاريخ ايران كمك بي نظيري كرد كه هيچ وقت فوائد آن را از خاطر نميتوانم برد؛ منجمله، بعد از يك دوره خواندن شاهنامه، توانستم در همان كودكي به همان بحر شاهنامه شعر بگويم و مورد تمجيد پدرم واقع شوم.
.... من از هفت سالگي به شعر گفتن مشغول شدم. یکی خواندن شاهنامه، ديگر خواندن كتاب صد كلمه، از آثار نظميرشيد وطواط، در مكتب، تحريك قريحة شعري مرا باعث آمد. شعر اولم اين بود كه گفته و به حاشية شاهنامه نوشته بودم. پدرم بديد و ده پول سياه به من جايزه داد:
تهمتن بپوشيد ببر بيان بيامد به ميدان چو شير ژيان بعد، در اياميكه عيد نوروز در پنجم ماه شوال واقع شده بود، گفتم:
عيد نوروز آمد و ماهمبارك شد تمام
موسم شادي و عيش آمد ز بهرخاص و عام
پدرم مرا تحسينكرد و انعاميداد. از اين به بعد، كه بين سال هفتم و دهم سنين صباوت من بود، در مكتب با شاگردان و رفقا جسته جسته شعر ميگفتم و بعضي را هجا كرده، جهت بعضي غزل ميسرودم، و غالباً معلم پيري كه با شلاق سيم پيچيدهاش ما را بيپروا كتك ميزد، مورد شوخيهاي شعري من قرار ميگرفت...
ده ساله بودمكه به همراه پدر و مادر و يك خواهر شش ساله و برادر دو ساله به سفركربلا و نجف رهسپار شديم. من و خواهرم دريكتايكجاوه بوديم و يكي ازدائيهايم درتاي ديگركجاوه، و غالباً من خواهرم را اذيت ميكردم و فريادش بلند ميشد و در ميان آن قافلة پرطول و عرضكه قاطرها با كجاوهها در قفاي يابوي پيشاهنگ، صحاري و گردنهها را ميپيمودند، پدرم صداي دخترك را شنيده، در منزلكه پياده ميشديم، مرا مختصري تنبيه مينمود و همينكه خواهرم خود را داراي چنان حاميبيدار و مواظبي مييافت، مرا اذيت ميكرد و بعد بناي داد و فرياد را ميگذاشت.
در پايكوه بيستون منزلكرديم. در آن رباطيكه، هم اكنون نيز، به همانحال سر پا ايستاده و عهد شاه عباسي را به نظرميآورد. شب پدرم در اطاق سيگار ميپيچيد، من و مادرم در غرفه نشسته بوديم. ناگاه عقرب سياه درشتي از روي دست من و صورت برادرم كه شير ميخورد و زانوي مادرم عبور كرد و آسيبي نرسانيد. عقرب را كشتند و من به شوخي اين شعر را گفتم:
به بيستون چو رسيدم يه عقربي ديدم
اگر غلط نكنم، از ليفند فرهاد است.
ليفند همان ليفه استكه چينهاي كمر شلوار بند باشد. خراسانيها غالباً لغاتي را كه آخرش مفتوح است و هاء غير ملفوظ دارد، به اضافة نون و دال تلفظ ميكنند. چنانكه يخه را يخند، ليفه را ليفند، و كيسه را كيسند ميگويند. و اين قاعده سماعي است نه قياسي، زيرا بچه را بچند و ننه را ننند نميگويند. مراد از شعر اين است كه عقرب مذكور ظاهراً از جانوران ليفة تنبان فرهاد بود كه داستان عشق بازي او با شيرين، معشوقه و زوجة پرويز، دركوه بيستون و حجاري او درآنكوه معروف است. پدرم اين شعر را حفظ كرده، درمحافلخاص، رفقايخود را با قرائت آن ميخندانيد وگاهي اين شوخيها به من برميخورد. هرچند اين اولين شعر من نبود و آن را بخوبي گفته بودم، معذالك شعر مزبور اولين شعر من شمرده شد و خراسانيان آن را به اين عنوان يادكردند... .
من در نقاشي و شعر ذوق خوبي بخرج ميدادم. پدرم هم تا سن پانزده سالگي من در قسمت شاعري من سعي زيادي بخرج ميداد. بعد يكمرتبه خيالاتش عوض شد، زيرا تغيير اوضاع ايران بعد از مرگ ناصرالدين شاه و در عهد مظفرالدين شاه طوري محسوس بودكه پدرم ميگفت قهراً اوضاع دربار و دولت عوض شده، كسي من بعد به شعر و شاعران اعتنا نخواهدكرد و علم و فضل را رونق و جمالي نخواهد ماند و اهل اين حرفت گرسنه و بيكار و از لذات حيات و سعادت زندگي مهجورخواهند ماند.
اين خيال در مغز پدرم چنان قوت گرفتكه مرا از شعرگفتن تقريباً منع كرد و اصرار داشتكه به تجارت بپردازم و بدين خيال مرا در اوان بلوغ داماد كرد ... .
تلون فكري پدرم و حالت عصباني وي زياد ميشد، به حديكه يكمرتبه مرا از رفتن به مدرسه بازداشت و به دكان بلورفروشي كه دايي من صاحب آن بود، به شراكتگذاشت و مرا به وي سپرد.
در همين اوقات پدرم وفات يافت و بعد از فوت پدرم، يكمرتبه زندگي من عوض شد. چنانكه خواهم گفت.
من اصول ادبيات را در نزد پدرم آموخته بودم. به هنگام مرگ وي هيجده سالداشتم. در اين وقت تحصيلات خود را در نزد اديب نيشابوريكه از ادبا و شعراي مشهور مشهد بود، دنبالكردم و مقدمات عربي و اصول كامل ادبيات فارسي را نخست در پيش پدر و سپس در مدرسة نواب درخدمت اساتيد آن فن تكميل نمودم و خلاصه ميتوانم بگويم كه تحصيلات من از هيجده سالگي، بعد از مرگ پدرم شروع شد.»
بهار آرزو داشت تا بتواند به تحصيلاتي بيش از اينها دست يابد: به فرنگ رود، زبان فرنگي بياموزد و در رشتهاي از علوم تخصصي بدست آورد:
« پس از مرگ پدر، برآن شدم كه به تهران آمده، بهكمك بزرگان دولت براي فراگرفتن علوم جديد به فرنگستان رهسپار شوم
. ليكن دو چيز در پيش اين مقصود ديوار كشيد: يكي بي سرپرست بودن خانواده، كه شامل مادر، خواهر و دو برادركوچك بود و معيشت آنان را بايستي تدارك و اطفال را تربيت نمايم. ديگر انقلاب ايران بودكه در سال 1324 قمري، دو سال پس از مرگ پدر روي نمود و در اوضاع اجتماعي ايران تأثيرات شگرفي بخشيد و در هر سري شوري ديگر انداخت.»
انقلاب مشروطه هرچند در دراز مدت تأثير تلخي بر او گذاشت و مايوس از مردمان زمانه، مدتها به كنجي صم بكم نشست، اما در تحول انديشة او اثري عميق نهاد. بسياري از ديوارهاي فرهنگ و رسوم كهنه در او فرو شكست، مداحي زندگان و مردگان از سكه افتاد و قالبهاي ذهني انديشة وي در هم ريخت.
« در 1324 قمري، به سن 20 سالگي، درشمار مشروطه طلبان خراسان جاي گزيدم... . من و رفقاي ديگر... عضو مراكز انقلابي بوديم و روزنامة خراسان را به طريق پنهاني طبع و به اسم ( رئيس الطلاب) موهوم منتشر ميكرديم و اولين آثار ادبي من در ترويج آزادي در آن روزنامه انتشار يافت.
« مشهورترين آنها قصيدة مستزادي استكه در 1325، در عهد استبداد صغير محمدعلي شاه، گفته شد و در حينيكه مردم در سفارتخانهها پناه جسته بودند، در مشهد و تهران انتشار يافت:
با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطا است كار ايران با خدا است
مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جدا است كار ايران با خدا است...
« چندي بعد خبر آمدكه نيروي دوگانة مجاهد و بختياري، به سرداري سپهدار تنكابني و سردار اسعد و صمصام السلطنه بختياري و ديگر سركردگان مسلمان و ارمني، وارد پايتخت شدهاند و شاه به سفارت روس پناه برده و از سلطنت استعفا داده است (رجب 1327 قمري)... .
« اشعار و سرودهائي كه در آن شب [در مشهد] خوانده شد و قصايدي كه در جشنهاي ايام بعد سروده آمد، از من بود و ادارة جشنها و گرمي بازار شادكامي ملي از شعر و خطابه بوسيلة من و رفقاي انجمني ما [سعادت] فراهم آمد.
« در سلام آستانه كه در سيزدهم ماه رجب همان سال دايرگرديد و به عادت ديرين بايد شعر و خطبه خوانده شود، قصيدهاي در ستايش آزادي خواندم كه مطلعش چنين بود:
بيا ساقي كه كرد ايزد قوي بنيان آزادي
نمود آباد از نو خانة ويران آزادي
فلك بگشود برغمديدگان ابواب آسايش
جهان بر بست با دلخستگان پيمان آزادي
« از سال فتح تهران به بعد، به نويسندگي در جرايد ملي شروع كردم و نخستين مقالات سياسي و اجتماعي من در جريدة طوس و بعضي بي امضاء در حبلالمتين كلكته انتشار يافت... .
« در 1328 روزنامة نوبهار را كه ناشر افكار حزب دموكرات ايران بود، داير كردم؛ و در همان سال حزب نامبرده به هدايت دوستان اداري و بازاري و با تعاليم حيدرخان عمو اوغلي، كه از پيشوايان احرار مركز و به خراسان مسافرت جسته بود، دايرگرديد و من نيز به عضويت كميتة ايالتي اين حزب انتخاب شدم.
« دولت تزار در ايران از مستبدان حمايت ميكرد، و در خراسان قوائي وارد كرده بود و اسباب نارضائي احرار شده بود. دموكراتها منفور روسها بودند. بنابراين، روش من در روزنامة نوبهار، و بعد تازه بهار، مخالفت با بقاي قواي روسيه در ايران و مخاصمه با سياست آن دولت بود.
« اين كار خالي از مخاطرات عظيم نبود. اما آزاديخواهان آن عصر مخاطرات را در راه مقصود خويش به جان خريدار بودند. تاريخ زندگاني آزاديخواهان قديم، خاصه دموكراتها، پر است از اين قبيل مخاطرات و فداكاريها و از جان گذشتگيها؛ و تنها چيزيكه ايران را تا حدي نجات داد، همين پاكي نيت، صفاي عقيدت و ايمان كامل به حرمت و استقلال بود.
« بالجمله، در سال 1932 و 30، داستان شوستر و التيماتوم روس و قصابي تبريز و گيلان و بسته شدن مجلس دوم و ديكتاتوري ناصرالملك به ميان آمد.
« دموكراتهاي خراسان... بازارها را بستند و اسلحه برداشتند... .
« ضربتي كه در اين قيام و پايداري ساده به من رسيد، توقيف نوبهار بود به امر صريح قونسول روس. بلافاصله، تازهبهار داير گرديد و مقالاتي شديد اللهجه بر ضد مداخلات دولت تزار در آن درج گرديد. چيزي نگذشتكه در محرم 1330، به امر وثوقالدوله، وزير خارجه، از طرف حكومت خراسان اين روزنامه هم توقيف شد و به فشار قونسول مزبور، من و نه نفر از افراد حزب دستگير و به طرف تهران فرستاده شديم... .
« بعد از هشت ماه از تهران با هزار زحمت به مشهد مراجعت كردم. حزب را ديدم در حال خمود، جرايد درحال توقيف و رفقا بدون حرارت و اميد، در پي كسب و كار خود. ولي من خسته نبودم و اگر در سياست به روي من بسته بود، ابواب مبارزات اجتماعي و اخلاقي باز بود... .
« يك سال كار كردم، تكفيرم كردند، آزارم دادند؛ خوديها و دموكراتها بيشتر از ديگران به جرم حقگوئي با من پرخاش كردند، و من به كار خود مشغول؛ تا جنگ بينالملل افق جهان را، با برق ششلول يك نفر صربي، قرمز رنگ ساخت.
« در همين احوال انتخابات دورة سوم مجلس شوراي ملي، [در سال] 1332، در خراسان آغاز و پايان يافت و من از درجز و كلات و سرخس به وكالت مجلس انتخاب شدم.
« روزنامة نوبهار باز از طرف دو قونسول خانة روس و انگليس، كه هردو در جنگ شركت داشتند، توقيف گرديد و من به تهران از راه روسيه عزيمت كردم.
« درتهران اعتبارنامة من به جرم استشهادهاي ملانمايان مشهد... در بيغولة مخالفت در افتاد و بعد از ششماه به زحمت از چاله درآمد و قبول گرديد.
« نوبهار در تهران داير شد و بازارش رونق گرفت و در هيجانهاي ملي مؤثر افتاد؛ ولي به سبب پيش آمد مهاجرت...، بار ديگر توقيف شد و خود من از نهيب جنبش سپاهيان ژنرال باراتوف، سردار روسي، ناچار به قم افتادم و در واقعهاي دستم خرد شد و مرا به مركز آوردند.
« اين قطعه آن وقت گفته شد:
فعل درراستي گواهم بس راست گفتم، همين گناهم بس
گفتم از راستي بزرگ شوم در جهان اين يك اشتباهم بس
ترك سركردهام به راه وطن دست در آستين گواهم بس
« بالجمله، با دست شكسته از تهران به خراسان تبعيد شدم، و پس از شش ماه به تهران احضارم كردند. انقلاب روسيه بر پا شد. حزب سازي را از سر گرفتند و در كميتة مركزي حزب دموكرات، مدت دو سال، دوبار انتخاب شدم.
« از جمله كارهاي ادبي كه در اين دو سالكردم، داير كردن انجمن ادبي دانشكده و مجلهاي به همين نام بود و مكتب تازهاي در نظم و نثر بوجود آمد و غالب رجال ادب كه ماية افتخار ايرانند، در آن تأسيسات با من بودند و افتخار همكاري ايشان را داشتم.
« مدتي نوبهار را داير كردم و حقايق روشن سياسي و اجتماعي را در آن نامه، كه مدتي هم به اسم زبان آزاد داير بود، نوشتم. آن اوقات دريافتم كه بايد حكومت مركزي را قدرت داد و براي حكومت نقطة اتكاء بدست آورد و مملكت را داراي مركز ثقل كرد.
« آن روز دريافتم كه حكومت مقتدر مركزي از هر قيام و جنبشي كه در ايالات براي اصلاحات برپا شود، صالحتر است و بايد همواره به دولت مركزي كمك كرد، و هوچيگري و ضعيف ساختن دولت و فحاشي جرايد به يكديگر و به دولت و تحريك مردم ايالات به طغيان و سركشي براي آتية مشروطه و آزادي و حتي استقلال كشور زهري كشنده است... .
« مجلس چهارم را با سختترين و بد قيافهترين وضعها گذرانيدم. از بدو افتتاح مجلس پنجم، اوضاع دگرگون شد، تا عاقبت من از روزنامه نويسي دست برداشتم. پيش بينيهائي كه چند سال دربارة آنها، قلم و چانه زده بودم، يعني مضرات هرج و مرج فكري و ضعيف كردن رجال مملكت و دولت مركزي، آن روز، بروزكرد. مردي قوي با قواي كامل و وسائل خارجي و داخلي، بر اوضاع كشور و بر آزادي و مجلس و بر جان و مال همه مسلط شد، و يكباره ديديم كه حكومت مقتدر مركزي، كه در آرزويش بوديم، بقدري دير آمد كه قدرتي در مركز بوجود آمده و بر حكومت و شاه و كشور مسلط گرديده است.
« تصور كنيد، مردي كه تا ديروز به آرزوي ايجاد حكومت مقتدر مركزي با هر كس كه احتمال مقدرتي در او ميرفت، همداستاني كرده بود، اينك ميبايست با مقتدرترين حكومتها مخالفت كند، چه وي را خطرناك ميديد.
« حيات سياسي من در اين مرحله تقريباً به كوچة بن بست رسيده بود... .
« همه كس و همة دستهها خسته شده بودند و تنها سردار سپه بود كه خستگي نميدانست. آمد و آمد و همه چيز را در زير بالهاي قدرت خود، قدرتي كه نسبت به آزادي و مشروطه و مطبوعات چندان خوشبين نبود، فرو گرفت.
من، در بادي امر، به اين مرد فعال نزديك بودم و نظر به آنكه تشنة حكومت مقتدر مركزي بودم و از منفيبافي نيز خوشم نميآمد، ميل داشتم به اين مرد خدمت كنم.
« در اين زمان پردههائي بالا رفت و نقشهائي بازي شدكه كاملاً استادانه و با فكر و تعقل عادي رجال مملكت ما متغاير بود، و داستان جمهوري يكي از آن پردهها محسوب ميشد... .
« مجلس پنجم باز شد، شاه فراركرد، سردار سپه فرمانرواي مملكت گرديد. شهرباني، قشون، امنيه، حكام و دستههاي سياسي و مجلس همه در دست او مانند موم بودند. ولي افكار عامه و سواد جماعت و اغلب محافظهكاران و خانوادههاي قديم و رجال بزرگ، و معدودي هم آزاديخواه و تربيت شده و متجدد، باقي ماندند و با نفوذ و قدرتي كه مانند طوفان سهمگين غرشكنان به در و ديوار و سنگ و چوب و دشت و كوه ميخورد و پيش ميآمد، دم از مخالفت زدند و در نبرد نخستين پيروزي يافتند. من هم كه در اين مجلس از ترشيز نمايندگيداشتم با مخالفان جمهوري همراه بودم.»
سرانجام، سردار سپه پيروز شد، نه با برقراريجمهوري، بلكه با تغيير سلطنت. « شاه نو آمد و بساط خاندان كهن برچيده شد... .
« مجلس ششم باز شد. انتخابات تهران و حومه بالنسبه آزاد بود و رفقاي ما غالباً انتخاب شدند و من هم از تهران انتخاب شدم. در اين مجلس پردة ديكتاتوري علنيتر و بدون روپوش بالا رفت و قدرت شاه نو با اقليتي ضعيف، ولي وطن پرست، برابر افتاد.
« ما دورة ششم را بپايان برديم و در دورة بعد لايق آن نبوديم كه ديگرباره قدم به مجلس شوراي ملي بگذاريم، و چند تني هم از رفقاي ما كه در دورة هفتم انتخاب شدند، از وكالت استعفا دادند و در خانه نشستند...، و حيات سياسي من كه به خلاف روح شاعرانه و نقيض حالات طبيعي و شخصيت واقعي من بود، پايان يافت.»
هنگاميكه بهار در سال1307 شمسي به انزواي سياسي و خانه نشيني كشانده شد، به ادبيات روي آورد و دنبال مطالعات گذشته را گرفت.
« در سال بعد، وزارت فرهنگ مرا به تدريس تاريخ ادبيات پارسي در مدرسة « دارالمعلمين عالي »، كه شامل دورة ليسانس در آن زمان بود، دعوت كرد.
« مدت يك سال در آن مدرسه، به فاضلترين جوانان آن عصر مخوف كه ماية اميد و قوت قلب هر معلم بود، در ادبيات پيش از اسلام درس گفتم و به پاداش اين زحمت، در پايان همان سال تحصيلي، به علت بي مهري ديرينه، به زندان افتادم!
« از آن پس، چون دريافتم كه هنوز مورد نظر و تحت مراقبت دژخيمان شهرباني هستم، بهتر آن دانستم كه از خانه بيرون نيايم و در به روي خويش و بيگانه فرو بندم و از كارهائي كه مستلزم معاشرت و گفت و شنود است، شانه خالي نمايم.
« بنابراين منظور، و نظر به رفتاري كه عوانان در موارد مختلف، حتي در كلاس درس، يا در اطاقهاي امتحان نهائي و غيره، از خود بروز ميدادند و احياناً وزير فرهنگ وقت، مرحوم يحيي خان اعتمادالدوله، طاب ثراه را مورد عتاب و خطاب و تهديد قرار ميدادند كه چرا مرا در خدمات فرهنگي دعوت كرده است، در عزلتگزيني، مصمم شدم.
« وزير بزرگوار كه بر ضيق معيشت من و امثال من وقوفي كامل داشت، پيشنهاد كرد كه در خانه كارهائي براي وزارت فرهنگ انجام دهم و يكي از آن كارها مراقبت در تصحيح و تنظيم كتب ابتدائي بود كه از يادگارهاي بزرگ آن مرحوم است.
« خدمت ديگريكه رجوع كرد تصحيح و تحشية كتب نفيس فارسي قديم بود كه يا نسخة آنها ناياب و يا نسخي ممسوخ و مغلوط دردست بود. نخستين [آنها] كتاب گرانبهاي تاريخ سيستان بود كه يگانه نسخة قديمي آن در نوبت اين حقير قرار داشت و سر دنيس راس ميخواست به قيمت گزاف از من خريداريكند. من به وزير فرهنگ پيشنهاد كردمكه ميل دارم اين كتاب گرانبها و ناياب را آراسته و اصلاح شده در دسترس اهل فضل بگذارم. در مدت ششماه با چنان شوق و شوريكه تنها كار عاشقان، يا ديوانگان، است، با مرور به صدها و هزارها سند و ورق پراكنده[كتاب را] به صورتيكه اكنون ديده ميشود، با نبودن نسخة ديگري، تنها با كليد حدس و قياس و تتبع و فكر و تدرب بيرون آوردم، و با بهترين طرز به حلية طبع آراسته شد.
« بر همين منوال، تاريخ مجمل التواريخ و القصص را كه هم منحصر به فرد و هم آب افتاده و ضايع شده بود، به تصحيح و تحشية دقيق بياراستم، و به حلية طبع درآمد.
« كتب مهم ديگر، چون تاريخكبير بلعمي و جوامع الحكايات عوفي و التقاطات از جوامع الحكايات مذكور، دركنف عزلت و سعي و ترك و تجريد وكسب فيوضات رباني، بر همان منوال آراسته و پيراسته و قابل طبع و نشرگرديد، و در اختيار آن وزارت گذارده شد.
« چون حق زحمتي كه ميدادند در آن اوقات بسيار ناچيز بود و من دسترس
به ممر معاش ديگر نداشتم، كتب خود را قسمتي در دكهاي نهادم و شركتي در بيع و شراي كتب، به نام كتابخانة دانشكده، تشكيل داده شد. نخست ديوان شعر خود را به مطبعه دادم و نيمياز آن به چاپ رسيد. اگر با ارزاني كاغذ و سعي جواني آن كتاب طبع شده بود، زندگاني من به راه ميافتاد و سرماية بزرگي براي كتابخانة مزبور و منافع كافي براي من در بر ميداشت.
« مردميكه جز حسد و خبث طينت هنري ندارند، به شاه پهلوي گزارش دادند كه بهار كتاب خود را در نهان به چاپ ميرساند و چيزها درآن گفته و نهفته است كه منافي مصلحت شاهانه است. بدين وسيلت و حيلت مرا در فشار سانسور شهرباني و در معرض آزار روحي و فوت وقت و فساد اشعار قرار دادند و آن قسمت را كه طبع شده بود نيز بدون دليل و بر اين مدعا كه بي اجازت به طبع رسيده است، توقيف كردند. چيزي نگذشت كه، بي هيچ سببي، صبح نوروز 1312 مرا به زندان بردند و مدت پنج ماه در زندان نگاه داشتند و از آن پس يكسر به اصفهان فرستادند و يك سال نيز در آن بلدة شريف با بدترين اوضاع و در عين تهيدستي بسر بردم و كتابخانه و شركت برهم خورد و سرمايه بر باد رفت و قسمتي از كتب نيز از بين رفت و مترصدين بازار آشفته آن را بردند و نوش جان كردند!
« من در اصفهان بودم كه قانون دانشگاه و رتبة استادي به تصويب رسيد و ملاك استادي همانا سوابق معلومات و نوشتن رساله و بالاخص پيشة معلمي در مدارس عالي در سال 1312، يعني همان سال كه من در منفي بسر ميبردم، تعيين شد، كه گوئي عمدي در اين معني نهفته بودند، يا گناه بخت من بود!
« بالجمله، در مدت يك سال در بدري، رسالتي داير بر شرح حال فردوسي و تحقيقات و تتبعات دانا پسند از روي خود شهنامة استاد تأليف كردم كه در مجلة باختر و هم جداگانه به چاپ رسيد و آن در زماني بود كه دولت عزم بر پا داشتن هزارة فردوسي كرد و انجمن حفظ آثار ملي با نشر بليط بخت آزمائي آن را اعلام داشت و دانايان از هر كشور و هر طرف به ايران دعوت شدند.
« مرحوم محمدعلي فروغي، اعليالله مقامه، كه مقام رياست وزيران داشت، با ديگر
دوستان پايمردي كردند و پاي مردي پيش نهادند و مرا براي شركت در جشن هزارة استاد به تهران باز آوردند؛ و از آن پس نيز چون حاجت خود را در دانشسراي عالي و دانشكدة ادبيات به اين ناچيز دانستند، ساعتي چند درس تحول و تطور زبان فارسي ارجاع شد و سپس كه قرار افتتاح دورة دكتري زبان پارسي داده شد، رسماً مقرر گرديد كه در دانشكدة ادبيات به خدمت اشتغال ورزم... .
« آخرين خدمتي كه برحسب احتياج دانشكده و دورة دكتري ادبيات انجام دادهام، تأليف و گردآوري سبك شناسي است. اين كتاب كه با نهايت اختصار و صرفه جوئي، به ملاحظة وقت و فرصت دانشجويان، تدوين گرديده است، حاصل آخرين ايام عزلت و انزواي من است كه بر حسب پيشنهاد وزير فرهنگ وقت تدوين و چاپ شد.»
بهار پس از شهريور 1320، هنگاميكه دريافت « بسياري از جوانان ايران كه بايد هاديان افكار و پيشروان كاروان سياست و اجتماع آينده شوند، از داستانهاي گذشته هيچگونه آگاهي ندارند؛ براي رفع اين نقيصه، چند فقره يادداشتها و تذكارهاي محفوظ و مضبوط را، زير عنوان تاريخ مختصر احزاب سياسي، به شكل مقالاتي در روزنامة مهر ايران » انتشار داد.
« خداي را به شهادت ميطلبم كه اين تاريخ را تنها براي خدمت به افكار عامه و ضبط وقايع كشور نوشتهام و ذرهاي قصد انتقام يا انتقاد در نوشتههاي مزبور نداشتهام.»
« آنچه در مقالات مهر ايران نگارش يافت، به قدري مورد علاقه و ستايش عامة مردم قرار گرفت كه مرا به تدوين جداگانة آن تاريخچه ترغيب نمود. از اين روي، با خود انديشيدم اكنون كه بايد كتابي مدون شود،همان بهتر كه فصولي نيز در مقدمة كار كودتا و بيرون آمدن سردار سپه كه پهلوان اين داستان است، بنويسم و كتابي در تاريخ مختصر پادشاهي احمد شاه قاجار... بوجود آورم... . اين بود كه مجلد نخستين را برآن يادداشتها افزوده، هر دو جلد را تاريخ انقراض قاجاريه نام نهادم.» آن مقالات روزنامة مهر ايران نيز سپس بصورت يكجلد مستقل به طبع رسيد.
بهار در بهمن ماه سال1324 در كابينة قوامالسلطنه به وزارت فرهنگ رسيد
. قوامالسلطنه، بنا به سياستي زيركانه كه در پيش داشت، قصد به رسميت شناختن ظاهري فرقة دمكرات آذربايجان كرد، ولي از نقشههاي خود با ياران نزديك خويش هيچ نگفت. بدين روي، بهار با آن قصد وي به مخالفت برخاست و چنين مصالحهاي را ويرانگر ايران برشمرد. رابطة او با قوامالسلطنه به بن بست رسيد و بهار پس از چند ماه وزارت، همكاري با قوام را در كابينه رها كرد.
« آخر وزير شدم، و اي كاش كه آقاي قوام مرا به وزارت دعوت نميكرد و آن چند ماه شوم را كه بي هيچ گناه و جرمي در دوزخم افكنده بودند، نميديدم. مشقت و رنج و عذاب روحي بي نهايت بود... و من بي درنگ پاي استعفانامه را امضاء كردم. رفتم در خانه، ولي ننشستم، بلكه افتادم
. در اوايل زمستان حس كردم سينهام ناراحت است. تقاضاي مرخصي كردم. شهودي هستند كه بودند و عجز و لابة مرا در رفتن و اصرار و ابرام ايشان را در ماندن و اداره كردن انتخابات تهران ديدند. چندي نگذشت كه مجلس باز شد، ولي ديگر قدرت كاركردن نبود. اين بار طوري سقوط كردم كه فقط در فرنگستان، بعد از يك سال و نيم، توانستم برخيزم و تلف نشوم.»
بهار در دورة پانزدهم از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و رياست فراكسيون دمكرات را به عهده گرفت. اما، همان گونه كه از او آورديم، اين مجلسي نبود كه رضاي خاطري آورد؛ پس در سال 1326 شمسي، براي معالجه به سويس رفت. هر چند بهار در سويس بهبود بسيار يافت، اما ياد يار و ديار او را وادار به بازگشت كرد و در ارديبهشت 1328 به ايران باز آمد.
آخرين فعاليت اجتماعي او، كه از نظر او فعاليتي سياسي نبود، رياست جمعيت هواداران صلح بود. او هميشه ميگفت كه: « امر صلح را به سبب عشق به صلح و دوستي و نه به سبب وابستگي خاصي به آنان كه دربارة آن به تبليغ ميپردازند، دوست ميدارم. خواه هواداران صلح از امريكا و انگلستان باشند و خواه از شوروي و چين، فرياد صلح خواهي اصيل و قابل احترام است.»
هنوز يك سال از بازگشت بهار از سويس نگذشته بود كه دوباره سخت مريض شد و از كلية فعاليتهاي ادبي و اجتماعي بازماند و بيماري اوره نيز علاوه بر سل او را ميآزرد.
بهار درنخستين روز ارديبهشت سال 1330 شمسي، در آغاز روز، پس از يك هفته جدال غم انگيز با مرگ، درگذشت و فرداي آن روز، در پي تشييعي عظيم و دهها هزار نفري، جسدش در آرامگاه ظهيرالدوله در شميران به خاك سپرده شد.
بهار در پايان مقدمهاي كه بر جلد سوم سبك شناسي خود نوشت و اجازة انتشار نيافت، مينويسد:
« دوستان عزيز !
« بهترين ايام شباب من در رنج و محنت و حرمان و خسران به طريقي كه خوانديد، تلف گرديد. هيچ بهرهاي از درك لذايذ و خوشيهاي ايام شباب نبردم و هيچ طرفي از كسب ثروت كه وظيفة جواني و اسباب آسايش ايام پيري و ناتواني است، نبستم. چه خوب مناسب افتاد قطعة استاد بزرگوار فردوسي عليه الرحمه در اين باب، كه فرمود:
بسي رنج بردم، بسي نامه خواندم ز گفتار تازي و از پهلواني
به چندين هنر شصت و سه ساله ماندم كه توشه برم ز آشكار و نهاني
بجز حسرت و جز وبال گناهان ندارم كنون از جواني نشاني
به ياد جواني كنون مويه آرم بدين بيت بو طاهرخسرواني
جواني من از كودكي ياد دارم دريغا جواني ! دريغا جواني !
« تنها چيزي كه ماية تسلي دل افسرده و جان به لب رسيده است، همان خدماتي است كه در مدت چهل سال ايام شباب در ترويج فرهنگ ايران و ادبيات شيرين و شريف زبان مادري خود انجام دادهام. صدها مقاله در امور اجتماعي و سياست و ادب و تحقيقات و تتبعات به رشتة تحريركشيدهام كه در صفحههاي جرايد نوبهار و ايران و تازه بهار و دانشكده و روزنامهها و مجلات ديگر، مانند مهر ايران و ارمغان و غيره درج گرديده، و قريب سي هزار بيت از قصيده و غزل و قطعه و دو بيتي و مثنويات نيز دارم كه پس از آن رنج و مشقت و ضبط و توقيف و اهانت و تخفيف، ديگر دست و دلم بكار نرفت كه طبع آن را تجديد كنم.»
بهار در جهان شعر خود
چنانكه ياد شد، بهار از كودكي به شعر علاقه داشت و در نزد پدري شاعر و سخنور، اين علاقه پرورش يافت و باعث شدكه بهار از خردسالي، از حدود شش سالگي، به شعر روي آورد و طبع آزمائي كند.
او تمرين شاعري را با تضمين اشعار استادان كهن پي گرفت. مسمطيكه در زير ميآوريم، از اينگونه تمرينها استكه از آثار چهارده سالگي او است:
كنون كه سبزه مزين نموده صحرا را
رسيده مژدة گل بلبـلان شيدا را
به باغ اگـر نگري يار سرو بالا را
« صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه سر به كوه و بيابان تو دادهيي ما را »
گرفت جان و دل ما و جان نداد چرا
به جاي دل غم هجران خود نهاد چرا
ز شكر دو لبش بوسهاي نداد چرا
« شكر فروش،كه عمرش دراز باد، چرا
تفقدي نكند طوطي شكرخا را »
به بوي زلفش رويد به بوستان سنبل
به ياد رويش گويد به گلستان بلبل
متي رايت نسيم الصبا حبيبي مل
« غرور حسن اجازت مگر نداد اي گل
كه پرسشي نكني عندليب شيدا را »
تو را كه روي نكوتر بود ز شمس و قمر
چرا نميكندت پند نيكخواه اثر
برون چرا نكني خوي زشت خود از سر
« به حسن خلق توان كرد صيد اهل نظر
به دام و دانه نگيرند مرغ دانا را »
دلم به ياد جمالت به كنج تنهايي
نشسته منتظر مقدمت كه باز آيي
ولي نداند در بزم غير بي مايي
« چو با حبيب نشيني و باده پيمايي
به ياد آر حريفان باده پيما را »
كنون كه رسم جهان غير بيوفايي نيست
دلا ز حلقة زلفش تو را رهايي نيست
بدان، ز سلسله ديوانه را جدايي نيست
« ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهيقدان سيهچشم ماه سيما را »
به دست فهم بچين بر ز گفتة حافظ
اگر بگويي، گو طرز گفتة حافظ
كه كس نگفته نكوتر ز گفتة حافظ
« در آسمان چه عجب گر زگفته حافظ
سماع زهره به رقص آورد مسيحا را »
پدر از ذوق و قدرت شاعري فرزند خرسند بود، اما وحشت از آيندهاي تيره و نزديك كه گمان ميكرد با فرا رسيدنش همة سنتها و قالبهاي اجتماعي و فكري فرو خواهد ريخت، او را وا ميداشت تا فرزند را به شاعري تشويق نكند، و برآن بود تا از پسر بزرگ خود تاجري موفق، چون برادران خويش و خانوادة همسرش، بسازد.
مرگ ناگهاني پدر از وبا، پسر را به راه پدر افكند و او را از غرق شدن در بازار رهائي بخشيد. بهار هيجده ساله بود كه با مرگ پدر، قصيدهاي سرود و براي مظفرالدين شاه فرستاد و شاه فرمان ملك الشعرائي آستانة قدس را به همراه يكصد تومان صله برايش فرستاد.
اما شاعر بشمار آمدن مشكلتر از دريافت لقب ملك الشعرائي بود.
بسياري از استادان شعرخراسان باور نميداشتند كه جواني به سن او قادر به سرودن چنين اشعاري باشد و ميگفتند اين بچه اشعار پدرش را باز ميخواند. بعضي ميگفتند اين اشعار از آن بهار شرواني استكه روزهاي آخرحيات را درخانة پدري بهار بسر آورده بود.
آزمايشها شد. درحضور امراء خراسان و در محافل ادبي او را بارها امتحان كردند و او توانست لفظاً و معناً از عهدة آن آزمايشها برآيد و نشان دهدكه اشعارش از پدر يا از بهار شرواني نيست.
اما، ناباوري را، گفتند كه ديگري براي او شعر ميسازد.
در همان ايام بود كه گفتگوي مسافرت مظفرالدين شاه به خراسان، در مشهد شايع شد. بهار براي اين كه سمت ملك الشعرائي خود را پس از صبوري محرز سازد و خود را به شاه بشناساند، قصيدهاي براي عرضه داشتن به شاه ساخت كه مطلعش اين است:
رسيد موكب فيروز خسرو ايران
ايا خراسان ديگر چه خواهي از يزدان
در اين قصيده از آنانكه استعداد و قدرت شاعري او را باور نميداشتند، گله كرده است و خطاب به ايشان گفته است:
تو سبك من نشناسي ز شاعران دگر چرا ز بي خردي بر نهيم اين بهتان
پس ازصبوري اينك منم كه شعر مرا برد به هديه به جاي متاع بازرگان
به خردسالي آن سان چكامه بسرايم كه سالخورده سخندان سرودنش نتوان
سرانجام، كار به بديهه سرائي رسيد و مشكلترين آزمايشها كه سرودن رباعي به طريق جمع بين اضداد بود مطرح گشت.
از او خواستند با چهار واژة تسبيح، چراغ، نمك و چنار يك رباعي بسازد. او رباعي را در زمان ساخت و فراز خواند:
با خرقه و تسبيح مرا ديد چو يار گفتا ز چراغ زهد نايد انوار
كس شهد نديده است در كان نمك كس ميوه نچيده است از شاخ چنار
چهار واژة ديگر طرح شد: خروس، انگور، درفش و سنگ؛ و او چنين ساخت:
برخاست خروس صبح، برخيز اي دوست
خون دل انگور فكن در رگ و پوست
عشق من و تو قصة مشت است و درفش
جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست
از او آزمايشي ديگر شد: گل رازقي، سيگار، لاله و كشك؛ و اين است رباعي او:
اي برده گل رازقي از روي تو رشك
در ديدة مه ز دود سيگار تو اشك
گفتم كه چو لاله داغدار است دلم
گفتيكه دهم كام دلت، يعنيكشك
« در آن مجلس جواني بود طناز و خودساز كه از رعنايي به رعونت ساخته و از شوخي به شوخگني پرداخته. با اين امتحانات دشوار و رباعيات بديهه كه گفتم، باز هل من مزيد گفته، چهار چيز ديگر از خود به كاغذ نوشت و گفت تواند بود كه درآن لغات تباني شده باشد و براي اذعان كردن و ايمان آوردن من، بايد بهار اين چهار را بالبداهه بسرايد: آينه، اره، كفش و غوره.
« من براي تنبيه آن شوخ چشم، دست اطاعت بر ديده نهاده، وي را هجائي كردم كه منظور آن شوخ هم از آن هجو به حصول پيوست و آن اين است:
چون آينه، نور خيز گشتي، احسنت چون اره به خلق تيزگشتي، احسنت
در كفش اديبان جهان كردي پاي غوره نشده مويز گشتي، احسنت »
هنوز يك سال هم از مرگ پدر نگذشته بود كه اين آزمايشها انجام يافت و بهار هيجده يا نوزده سال بيش نداشتكه ناباوريها از ميان برخاست و مقام و موقعيت او استوار گشت. او ديگر واقعاً ملك الشعراء آستانة قدس رضوي بشمار ميآمد.
اما در اين زمان انقلاب مشروطه و رؤياي آزادي و برابري اندكاندك سراسر ايران را فرو ميگرفت و بهار نيز خردك خردك به اين نهضت كشيده ميشد. او هنوز شاعر آستانة قدس بود و وظيفه داشت كه در
اعياد
و آئينها، علاوه بر مدح رسول اكرم و ائمه اطهار، به مدح شاه و حاكم مشهدكه ضمناً نايب التوليه بود، نيز بپردازد؛ ولي، ضمناً، چنان شيفتة انقلاب بود كه نميتوانست ساكت بنشيند. پس، به ناچار، به سازمانهاي پنهاني مشروطه طلبان روي آورد و به طبع اشعار بي امضاء خود در روزنامة خراسان كه آن هم محرمانه انتشار مييافت، پرداخت.
در آغاز، در دوران مظفرالدين شاه، كه فرمان مشروطه را امضاءكرده بود،
ممكن بود هم از آزادي سخنگفت و هم شاه را ستود؛ و نيز، از ركن الدوله حاكم وقت خراسان كه مردي شريف و آزادي بود، به نيكي ياد كرد. اما هنوز دو سه سالي از مرگ پدر و آغاز ملك الشعرائي او نگذشته بود، كه مظفرالدين شاه درگذشت و مشروطه خواهان با محمدعلي شاه روبرو شدند، مجلس شوري به توپ بسته شد، قيام تبريز آغاز گشت.
بهار، در آغاز اين عصر، در پي وحشتي كه بعضي اعمال مستبدانة محمدعلي شاه ايجاد كرده بود، ولي هنوز اين وحشت به مبارزه جويي تبديل نيافته بود، خود را، به عنوان شاعري خيرخواه، مجبور به يادآوري تاريخ و بر حذر داشتن شاه از استبداد ميديد (1285 شمسي). اين امر منجر به ساختن تركيببندي شدكه به نام آئينة عبرت در ديوان او آمده است. تركيب بند بلندي كه به اين اشعار ختم ميشود:
اين همه آثار شاهان، خسروا، افسانه نيست
شاه را، شاها، گريز از سيرت شاهانه نيست
خسروي اندرخور هرمست و هرديوانه نيست
مجلس افروزي ز شمع است، آري، از پروانه نيست
اينك اينك كدخدايي جز تو در اين خانه نيست
خانهاي چون خانة تو، خسروا، ويرانه نيست
خيز و از داد و دهش آباد كن اين خانه را
و اندك اندك دوركن ازخانهات بيگانه را
او درمسمطي ديگرنيز، كه تضمين غزلي از سعدي است، به نكوهش اعمال مستبدانة محمدعليشاه ميپردازد:
پادشاها ز ستبداد چه داري مقصود
كه از اين كار، جز ادبار نگردد مشهود
جودكن در مشروطه كه گردي مسجود
« شرف مرد بهجود است وكرامت به سجود
هر كه اين هردو ندارد، عدمش به ز وجود »
اما كارجدال مشروطهخواهان با شاه بالا گرفت. لحن بهار نيز تندترگشت. در سال 1286 شمسي، بهار قصيدة مستزاد معروف خويش را در مشهد ساخت و در روزنامة نوبهار، كه خود منتشر ميكرد، به طبع رسانيد:
با شه ايران ز آزادي سخنگفتن خطا است كار ايران با خدا است
مذهب شاهنشه ايران ز مذهبها جدا است كار ايران با خدا است
شاه مست و شيخ مست و شحنه مست و مير مست مملكت رفته ز دست
هردم از دستان مستان فتنه و غوغا بپا است كار ايران با خدا است
شكست محمدعلي شاه، پناه بردن او به سفارت روسيه و بازگشت مشروطه، بهار را شاعري كرد، كه ديگر بيشتر به فكر مشروطه بود تا به دنبال وظائف ملك الشعرائي آستانة قدس و مديحه سرائي حكام.
او روزنامة پرنام نوبهار را در مشهد منتشر كرد. قصائد و ترانههاي ملي بسيار ميساخت، به مجلسها ميرفت، و اشعار آزادي خواهانة خود را بر ميسرود. ترجيح بندي در فتح تهران در سال 1287 شمسي، ترانه ملي در وصف و ستايش ستارخان و باقرخان و ديگران، و اشعار ملي و انقلابي ديگري كه در همان سال سروده شد، نمونة بريدن تدريجي او از مسير فكري سنتي است. او حتي در همين سال قصيدهاي در انتقاد از كهنه پرستي زهد فروشان ريايي سرود و منتشر ساخت.
از حدود سال 1289، بهار در اشعار خود نه تنها به هوادارن استبداد حمله ميكرد؛ بلكه ياران نيرومند خارجي آنان را نيز دشمن ميداشت. قرارداد 1907 ميان انگلستان و روسيه، ميهن دوستان ايراني را به دشمني
با روس انگليس واداشت. بهار كه در اين هنگام تنها 25 سال داشت، چنان قصيدهاي خطاب به وزير خارجة انگليس ساخت، كه مشهورترين چكامة سياسي عصر بشمار آمد و شهرت بهار را از مرزهاي خراسان و ايران فراتر برد. ادوارد براون اين قصيده را در كتاب ادبيات مشروطة ايران نقل كرد و بهار را به جهان خارج از ايران بشناسانيد.
در اين ايام، بهار دوران تازهاي از زندگي اجتماعي و شعري خويش را، كه پيوسته با يكديگر هماهنگ ماندند، آغاز ميكرد. اين تنها مسائل سياسي نبود كه او را به خود مشغول ميداشت، او به بسياري از علل واپس ماندگي ملي ما پي برده بود، و در اشعار خود به انتقاد از آنها ميپرداخت.
در سال 1291 شمسي، در بازگشت از تبعيدي يك ساله به تهران، مستزاد مشهور خويش را سرود:
اين دود سيه فام كه از بام وطن خاست از ما است كه بر ما است
وين شعلة سوزان كه برآمد ز چپ و راست از ما است كه بر ما است
جان گر به لب ما رسد، از غير نناليم با كس نسگاليم
از خويش بناليم كه جان سخن اينجا است از ما است كه بر ما است
كهنه پرستان ريايي، عوامل جاهل و خواص فاسد به تازيانة نقد او گرفتار آمده بودند.
مشهد براي بهار محيط كوچكي شده بود. در سال 1293 شمسي، مشهد را ترك گفت و به عنوان نماينده به تهران و به مجلس شوراي ملي آمد. او ديگر مديحه سراي آستانة قدس نبود، او شاعري ملي، روزنامه نويسي موفق و اديبي نام آور كه به سياست روي آورده بود، بشمار ميآمد.
اما در پي وقايع قبل از كودتاي 1299 و پس از آن، به هنگاميكه اندكاندك نتايج دردآلود و منفي انقلاب مشروطه و بيهودگي كوششهاي آزاديخواهان آشكار ميشد، بهار گرانترين تجربة زندگي خود را آموخت: انقلاب مشروطه براي مردم آزادي و برابري نياورده بود. از پس هرج و مرج نخستين، اين خودكامگي بود كه مسلط ميشد. انقلاب كه از منطق و شعور فارغ بود، ضد خود را به قدرت ميرسانيد. بهار چون بسياري از انقلابيون صديق كه رويدادهاي آن دوره را لمسكرده بودند، دچار يأس شد و از اشعارش، مالامال بودن سينهاش را، از اندوه و خشمي بيپايان ميتوان دريافت؛ هر چند كه چون همة عمر، عشق به آزادي را از دست ننهاده بود. در سال 1297 شمسي در شكايت از روزگار ميگويد:
تا بر زبر ري است جولانم فرسوده و مستمند و نالانم...
جرمياست مرا قوي كه دراين ملك مردم دگردند و من دگرسانم
از كيد مخنثان نيم ايمن زيراك مخنثي نميدانم...
گفتمكه مگر به نيروي قانون آزادي را به تخت بنشانم
و امروز چنان شدم كه بركاغذ آزاد نهاد خامه نتوانم
اي آزادي، خجسته آزادي از وصل تو روي بر نگردانم
و چون كودتا فرا رسيد، درسال 1301 شمسي چنين گفت:
اي ديو سپيد پاي در بند اي گنبد گيتي، اي دماوند...
تو مشت درشت روزگاري از گردش قرنها پس افكند
اي مشت زمين برآسمان شو بر ري بنواز ضربتي چند
ني ني، تو نه مشت روزگاري اي كوه نيم ز گفته خرسند
تو قلب فسردة زميني از درد ورم نموده يك چند...
شو منفجر اي دل زمانه وان آتش خود نهفته مپسند
او قومي را كه حاكم برسر نوشت ملتي شده بودند، به باد ناسزا ميگرفت و تباهي ايشان را بر ملا ميساخت:
ناموس ملك در كف غولان شهر ري تنظيم ري به عهدة ديوان تيره راي
قوميهمه خسيس و به معني كم از خسيس خلقي همه گداي و به همت كم از گداي
يكسر عنود و بر شرف و عز گشاده دست مطلق حسود و بر زبر حق نهاده پاي
هر بامداد از دل و چشم و زبان و گوش تا شامگاه خون خورم و گويم اي خداي
از ديده بي سرشك بگريم به زار زار وز سينه بيخروش بنالم به هاي هاي
اشكي نه و گذشته ز دامان سرشك خون بانگي نه و گذشته ز كيوان فغان واي
با گذشت چند سال، فشارهاي سياسي حكومت پهلوي افزايش يافت
. احزاب و سازمانهاي سياسي از هم پاشيد. اختناق و تهديدهاي شهرباني وسعت گرفت
. بهار با همة عشق خود به آزادي، خود را قادر نديد كه در برابر اين سيل بنيان كن بايستد. در نتيجه، از سال 1304 شمسي قصايدي در مدح رضاشاه در ديوان او ظاهر ميشود. اما او فريفتة اوضاع نيست، گول نخورده است. در كنار اين مدايح، قصايد بسيار در نقد اوضاع زمان نيز ديده ميشود:
فرياد از اين بئس المقر و اين برزن پرديو و دد
اين مهتران بي هنر و اين خواجگان بيخرد
و نيز مسمطي كه در سال 1308، در زمان زنداني شدن خود در آن سال، ساخته است:
اي وطنخواهان! سرگشته و حيران تا چند
بدگمان و دو دل و سر به گريبان تا چند
كشور دارا، نادار و پريشان تا چند
گنج كيخسرو در دست رضاخان تا چند
ملك افريدون پامال ستوران تا چند؟
او، به ناچار، مانند بسياري از مردم كه در جوامعي تابع خودكامگان بسر ميبرند، مجبور به تظاهر به امري و اعتقاد به امري ديگر شد. او به « تقية» سياسي هنري پرداخت، زيرا هرگز ادعاي قهرماني و
ميل به شهادت در زندانهاي دورة پهلوي نداشت، خواه اين روش پسنديده يا ناپسند بنمايد؛ و بدين روي، چون در تابستان 1308 به زندان شهرباني افتاد، قصيدة بلندي در مدح رضاشاه و در شكايت از وضع خود سرود. او روحية خود را از دست داده بود، و شايد احساس ميكرد براي چه بايد به اين نبرد بيهوده ادامه دهد.
ياد ندارد كس از ملوك و سلاطين شاهي چون پهلوي به عز و به تمكين
فرق بلندش دهد جمال به فرقد پر كلاهش دهد فروغ به پروين
جز قهرماناني كه محتملا بر اثر ايستادگي به شهادت رسيدهاند، اكثر همعصران ما كه دهههايي، دراز را پس پشت نهادهاند، با احساس بيهودگي و واخوردگي بهار در اين دوران آشنايند.
قربان مرغكي كه ز سوداي عشقگل از زخم نوك خار، به خون پركشيده است
يا چون بهار از لطمات خزان جور سر زير پر نهفته و دم دركشيده است
او حتي چنان به يأس و نوميدي افتاد كه به درمانيكشنده روي آورد و در ستايش آن، به صورت لغز، بسرود:
چيست آن گوهر كه درد خسته درمان ميكند
اصلش از خاك است و كار لعل و مرجان ميكند...
هست يار آذر و چون پور آزر هر زمان
آتش نمرود را چهرش گلستان ميكند...
وين عجب باشد كه آرد تردماغي هجر او
ليك وصلش كام خشك و سينه سوزان ميكند...
و در قصيدهاي به نام « شهر بند مهر و وفا » به تلخي سرود:
در شهر بند مهر و وفا دلبري نماند زير كلاه عشق و حقيقت سري نماند
صاحبدلي چو نيست، چه سود از وجود دل آئينه گو مباش چو اسكندري نماند...
اي بلبل اسير، به كنج قفس بساز اكنون كه از براي تو بال و پري نماند
اي باغبان بسوز كه در باغ خرمي زين خشكسال حادثه برگ تري نماند...
گيتي بخورد خون جوانان نامدار وز خيل پهلوانان كندآوري نماند
ولي، با وجود اين، باز دل نميكند و پنهان ميسرود و از فرمانروايان روزگار بد ميگفت:
فتنه ها آشكار ميبينم دستها تويكار ميبينم
حقه بازان و ماجراجويان بر خر خود سوار ميبينم
جاي احرار در تك زندان يا به بالاي دار ميبينم
اين حالت، يعني يأس و نوميدي، اجبار به تقية سياسي- هنري و شكايت پنهان از روزگار و نقد تند از بزرگان زمانه، در زندگي بهار ادامه يافت و اشعار او در اين دوران تا آغاز دهة سوم اين قرن همين حال را دارد.
در اين ميان، دورة زندان سوم و تبعيد بعدي وي به اصفهان، از نظر حجم و محتواي اشعار سروده شده توسط او، دورهاي است سخت شكوفا و پربار، كه قصايدي چون:
شد وقت آنكه مرغ سحر نغمه سركند گل با نسيم صبح سر از خواب بركند
يا:
دردا كه دوركرد مرا چرخ بي امان ناكرده جرم، از زن و فرزند وخانمان
يا:
نوبهار است و بود پرگل شاداب چمن همه گلها بشكفتند به غير ازگل من
يا:
پشت مرا كرد زغم چنبري گردش اينگنبد نيلوفري
و بسياري قصايد، مثنوي ها و قطعات ديگر نمونة آثارآن دوره است، ازجمله، مثنوي بلندكارنامة زندان.
بهار دورة زندانها و تبعيد را با
بادبادک رفت بالا...
قرقره از غصه لاغر شد
--
اين ايميل را براي دوستان خود هم بفرستيد.
و به آنها بفرماييد، روي خط پايين كليك كنند تا براي آنها هم مطالب خوب و جالب بفرستيم
http://groups.google.com/group/taf_sar/subscribe
اين ايميل بدليل عضويت شما در گروه تفريح و سرگرمي است.
ايميل گروه اين است. taf_sar@googlegroups.com
اگر از دست ما ناراحت هستيد و نمي خواهيد مطالب ما بدست شما برسد پس خط پايين را كليك كنيد.
taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر