۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

Re: [گروه لیمو:9091] چشم مادر

man in dastan o bavar nemikonam.vali motmaenam ye madar in kar o
mikone.vali dastan vaghiat nadasht

On 4/5/12, Omid Maddah <dobala1596@gmail.com> wrote:
> *[image: داستان کوتاه/چشم
> مادر]<http://www.nazpatogh.ir/tag/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1>
> *
>
> *چشم مادر*
>
> *مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من
> بود!
> اون برای امرار معاش خانواده برای معلم‌ها و بچه مدرسه ای‌ها غذا می‌پخت.
> یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون
> چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟
> روز بعد یکی از همکلاسی‌ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط
> دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
> بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟
> اون هیچ جوابی نداد….
> دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم!*
>
> *سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج
> کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی…
> از زندگی، بچه‌ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد
> به دیدن من.. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه‌هاشو..
> وقتی ایستاده بود دم در بچه‌ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش
> رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای
> به خونه من و بجه‌ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به
> آرامی‌جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد
> فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.*
>
> *یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
> دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
> بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی‌خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی.
> همسایه‌ها گفتن که اون مرده! اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته
> بود که بدن به من:*
>
> *ای عزیزترین پسرم،
> من همیشه به فکر تو بوده ام..
> منو ببخش که به خونت اومدم و بچه‌ها تو ترسوندم!
> خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.. ولی من ممکنه که نتونم از جام
> بلند شم که بیام تورو ببینم!
> وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم!
> آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به
> عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛
> بنابراین مال خودم رو دادم به تو.. برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون
> چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه..
> با همه عشق و علاقه من به تو،
> مادرت*
>
> *چشم مادر*
>
> --
> =>=>=>=>=>=>=>=> آیا به همان میزان که کلاس "دشمن شناسی" میرویم در کلاس "دوست
> شناسی" هم شرکت می کنیم؟ <=<=<=<=<=<=<=<=
> دریافت این پیام بدلیل ثبت نام شما در گروه است گروه Google Groups "لیمو
> »« Lemon".
> جهت ارسال به این گروه، ایمیل را ارسال کنید به lymoo@googlegroups.com
>
> برای سایر گزینه ها، به این گروه مراجعه کنید در
> http://groups.google.com/group/lymoo?hl=fa?hl=fa
>

--
=>=>=>=>=>=>=>=> آیا به همان میزان که کلاس "دشمن شناسی" میرویم در کلاس "دوست شناسی" هم شرکت می کنیم؟ <=<=<=<=<=<=<=<=
دریافت این پیام بدلیل ثبت نام شما در گروه است گروه Google Groups "لیمو
»« Lemon".
جهت ارسال به این گروه، ایمیل را ارسال کنید به lymoo@googlegroups.com

برای سایر گزینه ها، به این گروه مراجعه کنید در
http://groups.google.com/group/lymoo?hl=fa?hl=fa

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر