در شعر من چرخی بزن ای هد هد دیوانه امیاری کن اینک قلب را ای مستی بی باد ه امما را به دریای جنون گه می کشی گه میرویبا من نکن ای جان من ! تو شمع ومن پروانه امدر وادی بی صبر خویش هم تاز من زین مرگ باشافسرده تر از من نگو ،دیدی ولی زندانی ام!آخر شبی از درد خویش فکری کنم بر مرگ خویش!خود را می آویزم به دار درمانده و شیدایی ام!رفتی فلک بر کار خویش از یاد بردی یار خویشدستی به دل داری و من ابری به دل بارنی امهمصحبت دیوان شدی ای وای بر دنیای خویشمردی کن و ما را ببخش همصحبتی پنهانی ام!با ما نکردی تو جفا کشتی مرا تو در خفازین رسم را با خود ببر من زاده ی تنهایی ام!
۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه
specially for u
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر