نمی بندند دلها را
به زنجیری که از احساس سرشار است
نمی بندند گوش را
به یک آواز خوش
شاید
که این آواز
از جنس خدا باشد
همه در گیر اقبالند
یکی کاری کند
باغ زمین از ریشه بیمار است
یکی دستی بجنباند
تمام آبها را گل کپک کرده
ببین آن گوشه را
با تازیانه ،عشق را تنبيه می کردند
ببین معشوقه ای،دل را به یک بیگانه می بازد
تمام شهر را بوی خیانت،قلقلک کرده
یکی کاری کند
شاید نجاتی بود
به زنجیری که از احساس سرشار است
نمی بندند گوش را
به یک آواز خوش
شاید
که این آواز
از جنس خدا باشد
همه در گیر اقبالند
یکی کاری کند
باغ زمین از ریشه بیمار است
یکی دستی بجنباند
تمام آبها را گل کپک کرده
ببین آن گوشه را
با تازیانه ،عشق را تنبيه می کردند
ببین معشوقه ای،دل را به یک بیگانه می بازد
تمام شهر را بوی خیانت،قلقلک کرده
یکی کاری کند
شاید نجاتی بود
وحید احمدی موخر

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر