۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

[گروه لیمو:9388] چرا؟

شمع ها می رقصند،
اشک هاشان سرخوش؛
صبح در پشت حیاط، منتظر می خواند...
من ولی پررؤیا
به تمنای حضورت تور می اندازم؛
تا ستاره گیرم...
من ستاره چیدم تا تو روشن باشی..
تو که هر لحظه ی این تاب و تمنای مرا می دیدی
پس چرا دیر شدی؟
من ستاره چیدم تا تو روشن باشی...
تو که از سوزش خنجر به دلم با خبری،
تو که عطشان وصالم بودی،
تو چرا سیر شدی؟
همه دلخوشی دل به صبوری تو بود...
به نوازشهایت!
تو که یک عمر دو دستت ناز شبهایم بود،
تو که تنبيه نمی فهمیدی،
تو که شلاق

بهارک حکمت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر