| شعر "بابا اب داد." از شاعر "شهلانیکخواه" |
| وقتی که بابای کتابم اب میداد من تشنه ی او بودم و اوتاب میداد با دستهای کوچکم بابا نوشتم اب و انار و نان و دارم را نوشتم یک سینی پر سیب تکلیف شبم بود لبخند زیبایی همیشه بر لبم بود با مشق نا نوشته چشمم خواب میرفت روحم به مهمانی شب بی تاب میرفت یک روز در باران کسی با اسب امد در دفتر املا نشست و در نیامد صد قصه بود و شعرهای نیمه کاره شنگول و منگول و بزی شعر ستاره تصمیم کبری و کتابی خیس خورده فریاد چوپانی که : گرگی گله برده دور از نگاههای معلم لقمه خوردن ارام صحبت کردن و از خنده مردن تنبیه مان ضربه ی خطکش بودویکمشت تنبیه مان خودکارهای لای انگشت ان روزها ضربه ی خط کش دردمیداشت در عمق دلهامان کمی هم غصه میکاشت هر روز دعوامان میان کوچه میشد قهر نگاهامان ولی سنگین نمیشد با این همه بال پریدن بود و پرواز من بودم وبازی و شادی ساز و اواز من بودم و دنیای من زیر نگاهم یک اسمان در دستهای بی گناهم من زیر پلک کودکی ام شاد بودم از قید و بند زندگی ازاد بودم میشد که از باغ کتابم میوه ای چید میشد که هرشب خواب یک پروانه رادید من سبز تر از هر چه ابی بود بودم دریا و باران و صدای رود بودم یادش به خیر ان روزهای پر کبوتر از خواب ناز قاصدکها بود بهتر هر شب ستاره ای عروس قصه ها بود هر شب میان قصه ها جشنی به پابود ان روز نقاشی من هم بیست میشد با رنگ روشن تیرگیها نیست میشد یک روز اما اسمان را بد کشیدم ان لحظه فهمیدم که اری قد کشیدم افسوس ان روزهای ناز رفتند ان روزهای شادی و پرواز رفتند ای کاش بابایم دوباره اب میداد و سایه ها را میگرفت مهتاب میداد. مشاهده شعر در سایت شعرنو http://www.shereno.com/file.php?id=83826 |
| www.shereno.com |
۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه
[گروه لیمو:9389] کودکی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر