۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

poem

محكمه الهي

 

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم

همينجوري چشامو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه الهي برپا شده

خدا نشسته مردم از مردو زن

رديف رديف مقابلش وايسادن

چرتگه گذاشته و حساب ميكنه

با بنده هاش عطاب خطاب ميكنه

ميگه چرا اينهمه رج ميكنيد

راهتون و بي خودي كج ميكنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد

با دلخوشي كنار هم جمع بشيد

دلاي غم گرفته رو شاد كنيد

با فكرتون دنيا رو آباد كنيد

عقل دادم بريد تدبر كنيد

نه اينكه جاي عقل و كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشالله گفتم

نيافريده باريك الله گفتم

منكه هواتون و هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد

نشستيد و خداي جعلي ساختيد

هر كدوم از شما خودش خداشد

از منو آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اينهمه شلوغي

اينهمه دين و مذهب دروغي

حقيقتا" شماها خيلي پستين

خر نباشيد گاو و نمي پرستين

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيشكي روسري سرش نيست

پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست

چرا زنا اينجوري بد لباسن

مرداي غيرتي كجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اينجا كه فرقي ندارن مردو زن

يارو كنف شد ولي ازرو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش ميچرخه نميدونم چشه

آهان ميخواد يواشكي جيم بشه

ديد يه كمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكه نفت

يهو سرش رو پايين انداخت و رفت

قراولا چندتا بهش ايست دادن

يارو وانيستاد تا جلوش واسادن

فوري درآورد واسشون چك كشيد

گفت ببريد وصول كنيد خوش باشيد

دلم براي حوريها لك زده

دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم حوريه دلگير ميشه

تو رو خدا بذا برم دير ميشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خيلي كلون نشد نرم

گوشاي يارو رو گرفت تو دستش

كشون كشون بردو يه جايي بستش

رشوه حاجي رو ضميمه كردن

توي جهنم اونو بيمه كردن

 

حاجيه داشت بلند بلند قر ميزد

داشت روي اعصابا تلنگر ميزد

خدا بهش گفا ديگه بس كن حاجي

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اينهمه آدم رو معطل نكن

بگير بشين اينهمه كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه هنوز كرات ديگه مونده

نامه تو پراز كاراي زشته

كي بتو گفته جات توي بهشته ؟

بهشت جاي آدماي باهاله

ولت كنم بري بهشت ؟ محاله

يادته كه چقدر ريا ميكردي ؟

بنده هاي مارو سيا ميكردي ؟

تا يه نفر دورو برت ميدي

چقدروالضالين و ميكشيدي ؟

اينهمه كه روضه و نوحه خوندي

يه لقمه نون دست كسي رسوندي ؟

خيال ميكردي ما حواسمون نيست

نظم و نظام هستي كشكي كشكيست ؟

هر كاري كردي بچه ها نوشتن

ميخواي برو خودت ببين تو زونكن

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه

بازم درست نمي تونست بشينه

كاسه صبرس يه دفه سر ميرفت

تا فرصتي گير مياورد در ميرفت

قيامت اينجا عجب جاييه

جون شما خيلي تماشاييه

از يه طرف كلي كشيش آوردن

كشون كشون همه رو پيش آوردن

گفتم اينا رو كه قطار كردن

بيچاره ها مگه چيكار كردن ؟

 

ماموره گفت ميگم بهت من الان

مفسد في العرض كه ميگن همينهان

گفت اينا بهشت فروشي كردن

بي پدرا خدا رو جوشي كردن

بنام دين حسابي خوردن اينها

كفرخدا رو در آوردن اينها

بدجوري ژاندارك و اينا چزوندن

زنده توي آتيش اونو سوزندن

روي زمين خدايي پيشه كردن

خون گاليله رو تو شيشه كردن

اگه بهش بگي كلاتو صاف كن

بهت ميگه بشين و اعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودن

شما بگو اينا چيكاره بودن ؟

خيام و ، يه بطري هم تو دستش

رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم

گفت : اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي

اينكه نه مدعي داره نه شاكي

نه گردو خاك كرده و نه هياهو

نه عربده كشيده و نه چاقو

نه مال اين نه مال اونو برده

فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبيه هواشو داشتم

اينجا خودم براش شراب گذاشتم

يهو شنيدم ايست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واسادن

حضرت اسرافيل از اونور اومد

رفت روي چارپايه چند تا سور زد

 

ديدم دارن تخت روون ميارن

فرشته ها رو دوششون ميارن

مونده بودم كه اين كيه خدايا

تو محشر اين كارا چيه خدايا

فكر ميكنيد داخل اون تخت كي بود

الان ميگم يه لحظه ، اسمش چي بود ؟

اونكه تو دنيا مثل توپ صدا كرد

همونكه اين لامپا رو اختراع كرد

همونكه كاراش عالي بود اون ديگه

بگيد بابا توماس اديسون ديگه

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو بهشت پيش انبيا

وقت و تلف نكن توماس زود برو

به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت ميافتي

ميگم هوايي ببرندو مفتي

بازحاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه مفهوم عدالت اينه؟

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفته بود نه پاي منبر

نه شمر ميدونست چيه ، نه خنجر

يه ركعت هم نماز شب نخونده

با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جابجا كرد

يه كم به اين حاجي نگا نگا كرد

از اون نگاهاي عاقلن در

صفيحشو بايد بيارن اينور

با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

 

شما عجب كله خرايي هستين

بابا عجب جونورايي هستين

شمر اگه بود آدولف هيتلر هم بود

خنجر اگر بود رولورم بود

حيفه كه آدم خودشو پير كنه

و سوزنش فقط يه جا گير كنه

ميگيد توماس من مسلمون نبود

اهل نمازو دين و ايمون نبود

اولا از كجا ميگيد اين حرفو

در بياريد كله زير برفو

اون منو بهتر از شما شناخته

دليلشم اين چيزايي كه ساخته

درسته گفته ام عبادت كنيد

نگفته ام به خلق ، خدمت كنيد ؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده

دنيا رو هم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم

اونم تو آسمونا كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نميدونيد چقدر كمك به من كرد ؟

تو دنيا هيشكي بي چراغ نبوده

يا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا براي حاجي آتش افروخت

دروغ چرا يه كم براش دلم سوخت

طفلي تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اينجا كه رسيده باخته

يه كي مياد يه هاله‌اي باهاشه

چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيدو دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد كنار گوشم

گفت تو كه كلت پر قورمه سبزيست

وقتي نميفهمي بپرسي بد نيست

 

اونكه نشسته يك مقام والاست

مترجم ، رفيق حق تعالاست

خود خدا نيست نمايندشه

مورد اعتمادشه ، بندشه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زميني ها همش همينيد

اونور ميزي رو خدا ميبينيد

همينجوري ميخواست بلند شه نم نم

گفت كه پاشو بايد بري جهنم

وقتي ديدم منم گرفتار شدم

داد كشيدم يه دفعه بيدار شدم

 

خليل جوادي

 

 

 

 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر