۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

{تفريح و سرگرمي}, [14787] شهید فرانسوی

با تشکر از دوست خوبم امید مداح از گروه دربدر

شهید کمال کورسل فرانسوی گلی در گلستان شهدای دفاع مقدس
 موهایی داشت بور با ریشی نرم و کم سنی حدود هفده سال داشت . مادرش،
فرانسوی و اهل دین مسیح. پدرش مسلمان. دنبال هدایت بود. در سفری با پدرش
به مراکش رفت و مسلمان شد.
محال بود زیر بار حرفیبرود که برای خودش،‌ مستدل نباشد و محال بود حقی را
بیابد و بااخلاص از آن دفاع نکند. در نماز جمعه اهل سنت پاریس،
سخنرانی‌های حضرت امام را که به فرانسه ترجمه شده بود، پخش می‌کردند. یکی
از آنها را گرفت و گوشه خلوتی پیدا کرد برای خواندن، خیلی خوشش آمد و
خواست که بازهم برای او از این سخنرانی‌ها بیاورند.
بعد از مدتی، رفت و‌آمد"ژوان کورسل " با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس،
بیشتر شد. غروب شب جمعه‌ای، یکی ازدوستانش "مسعود " لباس پوشید برود
کانون برای مراسم،"ژوان " پرسید: "کجا می‌ری؟ " گفت: "دعای کمیل " ژوان
گفت:"دعای کمیل چیه؟! ما روهم اجازه می‌دی بیاییم! " گفت: "بفرمایید" .
چون پدرش مراکشی بود، عربی را خوب می‌دانست. با "مسعود" رفت و آخر مجلس
نشست. آن شب "ژوان "توسل خوبی پیدا کرد. این را همه بچه‌ها می‌گفتند.
هفته آینده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بریم دعای کمیل ".
گفتند: "حالا که دعای کمیل نمی‌روند "؛ تا شب خیلی بی‌تاب بود.
یک روز بچه‌های کانون، دیدند "ژوان " نماز می‌خواند، اما دست‌هایش را روی
هم نگذاشته و هفته بعد دیدند که بر مُهر سجده می‌کند. "مسعود" شیعه شدن
او را جشن گرفت.
وقتی از "ژوان " پرسید:"کی تو رو شیعه کرد؟ " او جواب داد: "دعای کمیل علی(ع) ".
گفت: "می‌خواهم اسمم رو بذارم علی ".
"مسعود " گفت: "نه، بذار شیعه بودنت یه راز باشه بین خودت و خدا با
امیرالمؤمنین(ع). "
گفت: "پس چی؟ "
ـ "هرچی دوست داری "
گفت: "کمال "
چه اسم زیبایی، برای خودش انتخاب کرد. مسیحی بود. شد مسلمان اهل سنت و
بعد هم شیعه، در حالی که هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خیلی ناراحت بود. می‌گفت: "شما بچه منو منحرف می‌کنید ".
بچه‌ها گفتند: "چند وقتی مادرت را بیار کانون " بالاخره هم مادرش را
آورد. وقتی دید بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نیستند، خیالش راحت شد.
کتابخانه کانون، بسیار غنی بود. "کمال " هم معمولاً کتاب می‌خواند. به
خصوصکتاب‌های شهید مطهری.
خیلی سؤال می‌کرد. بسیار تیزهوش بود و زود جواب را می‌گرفت، وقتی هم
می‌گرفت ضایع نمی‌کرد و به خوبی برایش می‌ماند.
یک روز گفت: "مسعود! می‌خوام برم ایران طلبه بشم ".
ـ "برو پی کارت. تو اصلاً نمی‌توانی تویغربت زندگی کنی. برو درست را
بخوان. " آن زمان دبیرستانی بود.
رفت و بعد از مدتی آمد و گفت: "کارم برای ایران درست شد. رفتم با بچه‌ها،
صحبت کردم. بنا شده برم عراق. از راه کردستان هم قاچاقی برم قم. " با
برادرهای مبارز عراقی رفاقت داشت.
مسعود گفت: "تو که فارسی بلد نیستی، با این قیافه بوری هم که داری،
معلومه ایرانی نیستی!
خیلی اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت کردند و آنها هم با قم و در
مدرسه حجتیه پذیرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.
ظرف پنج ـ شش ماه به راحتی فارسی صحبت می‌کرد.
اجازه نمی‌داد یک دقیقه از وقتش ضایع شود. همیشه به دوستانش می‌گفت:"معنا
ندارد کسی روی نظم نخوابد؛ روی نظم بیدار نشود. "
خیلی راحت می‌گفت:"من کار دارم. شما نشستید با من حرف بزنید که چی بشه!
بریدسر درستون. من هم باید مطالعه کنم. "
یک کتاب "چهل حدیث " و"مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه کرد.
همیشه دوست داشت یک نامی از امیرالمؤمنین(ع) روی او بماند. می‌گفت: "به
من بگید ابوحیدر، این آن رمز بین علی(ع) و من هست. "
یک روز از "مدرسه حجتیه" زنگ زدند که آقا پایشرا کرده توی یک کفش که من
زن می‌خواهم. هرچه می‌گوییم حالا اجازه بده چندسالی از درست بگذره، قبول
نمی‌کند.
مسعود گفت: "حالا چه زنی می‌خواهی؟ "
گفت: "نمی‌دونم، طلبه باشد، سیده باشد، پدرش روحانی باشد، خوشگل باشد. "
مسعود هم گفت: "این زنی که تو می‌خوای، خدا توی بهشت نصیبت می‌کند. "
هرچه توجیهش کردند، فایده نداشت.
"مسعود " یاد جمله‌ای از کتاب حضرت امام افتاد که توصیه کرده بودند
"طلبه‌ها، چند سال اول تحصیل را اگرمی‌توانند، وارد فضای خانوادگی نشوند.
"
رفت کتاب را آورد. گفت:"اصلاً به من مربوط نیست، ببین امام چی نوشته. "
جمله را که خواند، کتاب را بست. سرش را انداخت پایین. فکر کردو فکر کرد.
بعد از چند دقیقه سکوت گفت:"باشه ".
خیلی به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامین ولی فقیه، در واقع،
دستورات اهل بیت(ع) است.
هروقت‌ ما گفتیم: "امام " می‌گفت: "نه! حضرت امام ".
یک روز رفت پیش مسعود و گفت: " می‌خواهم برم جبهه "ایام عملیات مرصاد بود.
مسعود گفت: "حق نداری " .
گفت: "باید برم ".
مسعود: "جبهه مالی ایرانی‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ".
گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "
فردای آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسیجی، اسم نوشته بود و رفت
عملیات مرصاد. هنوز یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند. آن موقع،
تقریباً بیست و چهار سال داشت.
از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بیشتر عمر نکرد، ولی هرروز یک‌قدم
جلوتر بود. مسیحی بود، سنی شد، و بعد شیعه مقلد امام شد و مترجم و
بالاخره رزمنده.
چقدر راحت این قوس صعودی را طی کرد، چقدر سریع.
کمال، آگاهانه کامل شد و در یک کلام، بندهخوبی شد.
یکی از دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه می‌گوید: اگر "کمال کورسل " شهید
نمی‌شد، امروز با یک دانشمند روبه‌رو بودیم، شاید با روژه‌ گارودی دیگر!
کمال عزیز! ریشه‌های باورت در ضمیر ما، تا همیشه سبز با
د
انشاءالله که خداوند متعال به بسیجیان مخلص زمان جنگ سلامتی و عزت عنایت فرماید
--

--
اين ايميل را براي دوستان خود هم بفرستيد.
و به آنها بفرماييد، روي خط پايين كليك كنند تا براي آنها هم مطالب خوب و جالب بفرستيم
http://groups.google.com/group/taf_sar/subscribe
اين ايميل بدليل عضويت شما در گروه تفريح و سرگرمي است.
ايميل گروه اين است. taf_sar@googlegroups.com
اگر از دست ما ناراحت هستيد و نمي خواهيد مطالب ما بدست شما برسد پس خط پايين را كليك كنيد.
taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر