۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

[گروه لیمو:8763] داستان دیو و حضرت سلیمان از زبان دکتر الهی قمشه ای

دکتر الهی قمشه ای می گوید:
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از
دیرباز در ادبپارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسماعظم الهی بر
نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده
و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و
پیکره ها می ساختند (قرآن / سبا / ١٣) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند
که اگر آزادباشند ، آدمی را به خدمت خودگیرند و هلاک کنند و اگر دربند و
فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از
این واقعه باخبر شد . درحال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را
از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان
رساند وبر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از
آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه
بیرون آمد واز ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من
نشسته ، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک
اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا
و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.
دلی که غیب نمایست وجام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشستو مردم انگشتری با ویدیدند و ملک
بر او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست
سلیمانافتد ، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برودو خود به اعتبار
پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای
سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و
در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به
جای او نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم ازسلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لببحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که
سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو
بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و
این روز ، بر خلاف تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز
سلیمان بهار است . و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان
از شهر بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین
سلیمان ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز
و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان
نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهیچراغ دل بیفروزی
ما همه فانی و او پا برجاست.. عشق را می گویم.. بی گمان عشقخداست..
در انتشار آنچه خوبیست و ردی از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید

--
=>=>=>=>=>=>=>=> آیا به همان میزان که کلاس "دشمن شناسی" میرویم در کلاس "دوست شناسی" هم شرکت می کنیم؟ <=<=<=<=<=<=<=<=
دریافت این پیام بدلیل ثبت نام شما در گروه است گروه Google Groups "لیمو
»« Lemon".
جهت ارسال به این گروه، ایمیل را ارسال کنید به lymoo@googlegroups.com

برای سایر گزینه ها، به این گروه مراجعه کنید در
http://groups.google.com/group/lymoo?hl=fa?hl=fa

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر