۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

[گروه لیمو:8894] دردهایی در زندگی

 

دردهایی در زندگی هست که ته نداره...به قول هدایت ، یه جوری خوره وار می افته به جونت که نمیدونی چه کنی.

۲۵ سالش بود . پسر محبوبش  بعد از ۴ سال  گذاشته بودش کنار اون هم با چه وضعی ! خلاصه داستانش این بود 

 دختره  بعد از ۴ سال دوستی به خاطر تعیین تکلیف جدی ارتباطشون  بهش گفته بود یه مدت بذار فکر کنیم و طرف گفته بود اگر تو این مدت رفتی چی؟ دختر بهش گفته بود فقط میخوام یه کم فکر کنیم...تعهدم بهت پابرجاست.تو شیش و بش "ماندن یا رفتن" بود که شنید پسره رفته...اونم با چه دخترای جینگیلی ! خیلی دلش سوخت. بیشتر وقتی آتیش گرفت که بهش گفت : میذاشتی حداقل با یکی میرفتی که سرش به تنش بیارزه ! پسره پوزخندی بهش زد و گفت این دختر در عرض یه هفته چیزهایی را بهم داده که تو توی چهار سال عرضه نداشتی بهم بدی!

خیلی سوخت ! خشم وجودش را گرفه بود....گریست و چقدر تلخ گریست .حس کرد زشته...بدهیکله... خواستنی نیست .ناگهان ترس هم به حقارت اضافه شد.نکنه تنها بمونم؟ نکنه هیچ مردی سراغم نیاید .ابلیس همه لشگرش را برای درهم شکستنش گسیل داشته بود .حتی نمیتوانست با خانواده پرسشگرش این حقارت را در میان بگذارد

تو این ۴ سال تقلا کرده بود دست پسره را بگیره برای ارتقای شغلی و مالی تا اگه خواست روزی بیاد جلوی پدرش و تقاضای جدیی بکنه، کم نیاره. خیلی اوضاعشون از پسره بهتر بود و راهی نداشت جز اینکه بهش کمک کنه . دختر خونواده بود...درس دانشگاهی خوبی میخوند...کلاسش و رتبه اجتماعیش را میدونست .به همین خاطر خیلی از شل اومدنهای دخترهای دیگه را نداشت.یادش اومد به خاطر غیرت پسره چه محافل خانوادگی و دوستانه ای را نرفته بود. به خاطر عشقش چقدر رعایتها کرده بود

 

تو یک میهمانی خانوادگی دیدمش ، آروم اومد گوشه ای که خلوتی پیدا کرده بودم .اشک در چشمانش حلقه زده بود و خسته بود  ، نیازی به زیاد حرف زدن نبود وقتی همه سلولهای بدنش از درجه سوختگیش فریاد میزدند.بعد از نقل خلاصه داستان ،لختی سکوت کرد

بهش گفتم  شنیده ام دردی که آدمی را از پای در نیاورد ، قوی ترش میکند. عشق های آدمی وقتی دردهای او میشود ، گنج هستند و باید مراقبشان بود.

 عشقهای ما میراث فرهنگی روح ماهستند و نباید تاراج شوند.

مگذار خاطرات خوبت به یغما بروند . همه خوبیهای خودت و رابطه ات و محبوب سابقت را توهم نپندار. اینطوری میتوانی عبور کنی از دردهایت ...و زنی بزرگتر شوی برای این زندگی بزرگ

گفت میخواهم فراموشش کنم

گفتم فراموشی در کار نیست...بنا هم نیست باشد. بناست با همین جای زخمها تا ته نور پیش برویم هرچند ابلهیست هر بار زخم را نیشتر بزنیم و با نبش قبر خاطراتمان خود را بیازاریم

...بیا و  به حرفهای آخرش زیاد فکر نکن...او نیز قربانی جهالتش است.الناس اعداء ما جهلوا ، آدمیان دشمن نادانسته های خود هستند( نبی اکرم)

 

گل خنده ای گوشه لبش افتاد

آسمان برقی زد

فرشته ای قطره ای به زمین آورد

و در گوش دختر خواند :

 خدا در انتهای جاده آغوشش را برای تو باز نگه میدارد و این شبهای تو را از یادت خواهد برد و  جای تمام زخمهایت را  فرشتگان بوسه خواهند زد

شعر دکتر شیری




برداشت از سایت دکتر شیری

--
=>=>=>=>=>=>=>=> آیا به همان میزان که کلاس "دشمن شناسی" میرویم در کلاس "دوست شناسی" هم شرکت می کنیم؟ <=<=<=<=<=<=<=<=
دریافت این پیام بدلیل ثبت نام شما در گروه است گروه Google Groups "لیمو
»« Lemon".
جهت ارسال به این گروه، ایمیل را ارسال کنید به lymoo@googlegroups.com
 
برای سایر گزینه ها، به این گروه مراجعه کنید در
http://groups.google.com/group/lymoo?hl=fa?hl=fa

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر