سپاس از ارسال اين شعر زيبا از زنده ياد احمد شاملو
و با ياد سيمين بانو (زنده ياد بانو سيمين دانشور) كه
براي زنده ياد جلال آل احمد :جلال زندگي
و ما در سوگش به سووشون نشسته ايم
From: Sepide Khoshsalige <sepide.khoshsalige@gmail.com>
To: Friends-of-Radio-Golha@googlegroups.com
Sent: Friday, March 9, 2012 12:06 AM
Subject: شعری زیبا از احمد شاملو
روزی ما دوباره کبوترهایمانرا پیدا خواهیم کرد و مهربانیدست زیبایی را خواهد گرفت.روزی که کمترین سرودبوسه استو هر انسانی برای هر انسانیبرادری است.روزی که مردم دیگر در خانههایشانرا نمیبندند.قفل افسانهای است و قلببرای زندگی بس است...روزی که معنای هر سخندوست داشتن استتا تو بخاطر آخرین حرفبه دنبال سخن نگردی.روزی که آهنگ هر حرفزندگی استتا من بخاطر آخرین شعررنج جستجوی قافیه نبرم.روزی که هر لب ترانهای استتا کمترین سرود بوسه باشد.روزی که تو بیاییبرای همیشه بیاییو مهربانی با زیبایی یکسان شودروزی که ما برای کبوترهایماندانه بریزیم...و من آن روز را انتظار میکشمحتی اگر روزیکه دیگرنباشم...نامات را به من بگودستات را به من بدهحرفات را به من بگوقلبات را به من بدهمن ریشههای تو را دریافتهاماشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقام بود.قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانی...من درد مشترکاممرا فریاد کن.درخت با جنگل سخنمیگویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخنمیگویمنامات را به من بگودستات را به من بدهحرفات را به من بگوقلبات را به من بدهمن ریشههای تو را دریافتهامبا لبانات برای همه لبها سخن گفتهامو دستهایات با دستان من آشناست.در خلوت روشن با تو گریستهامبرای خاطر زندهگان،و در گورستان تاریک با تو خواندهامزیباترین سرودها رازیرا که مردهگان این سالعاشقترین زندهگان بودهاند.دستات را به من بدهدستهای تو با من آشناستای دیریافته با تو سخنمیگویمبهسان ابر که با توفانبهسان علف که با صحرابهسان باران که با دریابهسان پرنده که با بهاربهسان درخت که با جنگل سخنمیگویدزیرا که منریشههای تو را دریافتهامزیرا که صدای منبا صدای تو آشناست.
به جست و جوی توبر درگاه ِ کوه میگریمدر آستانه دریا و علفبه جستجوی تودر معبر بادها می گریمدر چار راه فصولدر چار چوب شکسته پنجره ئیکه آسمان ابر آلوده راقابی کهنه می گیرد
به انتظار تصویر تواین دفتر خالیتاچندتا چندورق خواهد زد؟*جریان باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهر مرگ استو جاودانگیرازش رابا تو درمیان نهادپس به هیئت گنجی در آمدیبایسته وآزانگیزگنجی از آن دستکه تملک خاک را و دیاران رااز این ساندلپذیر کرده است*نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد- متبرک باد نام توو ما همچناندوره می کنیمشب را و روز راشبانهمیان خورشید های همیشهزیبائی تولنگری ست -خورشیدی کهاز سپیده دم همه ستارگانبی نیازم می کندنگاهتشکست ستمگری ست -نگاهی که عریانی روح مرااز مهرجامه ئی کردبدان سان که کنونمشب بی روزن هرگزچنان نمایدکه کنایتی طنز آلود بوده استو چشمانت با من گفتندکه فرداروز دیگری ست -آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!وینک مهر تو:نبرد افزاریتا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنمآفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودمبه جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبودچنین انگاشته بودمآیدا فسخ عزیمت جاودانه بودمیان آفتاب های همیشهزیبائی تولنگری ست -نگاهت شکست ستمگری ست -و چشمانت با من گفتندکه فرداروز دیگری ست
۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه
Re: شعری زیبا از احمد شاملو
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر