ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

Re: {تفريح و سرگرمي}, [25222] وقتی فهمید خواهرش روسپی است

محمد عزیزم هزاران بار لاااایک

On 3/8/15, Mohammad <m.behkam@gmail.com> wrote:
> چشم دلواپسان روشن، البته اين يك نمونه از هزاران وشايد دها هزار موردي است كه
> تازه ختم بخير شده، كساني كه تحريمها را كاغذ پاره ميناميدند بيايند ثمره
> كارشان رانظاره كنند، ميليونها تحصيلكرده بيكار را نظاره كنند،وفساد وقاچاق
> واعتياد وقتل وفحشاي ناشي از بيكاري را مشاهده نمايند.اينها دلواپسچيز ديگري
> هستند اگر دلواپس توسعه علمي بودند بسمت انرژي خورشيدي ميرفتند كه قرار است تا
> سال ٢٠٢٠ نيمي از انرژي كل اروپا وامريكا را تامين كند نه اينكه اين راه پر
> هزينه براي ملت وكشور را انتخاب كنند و براي اين انتخاب نسنجيده تلقين غرور ملي
> هم بملت بكنند و در اخر هم جام زهر بنوشند.اينها اگر دلواپس بودند راه درست
> توسعه را انتخاب ميكردند تا اكنون اينقدر در دنيا عقب نباشيم واينهمه جوان
> بيكار نداشته باشيم. اميدوارم با يك توافق ابرومند از مذاكرات ژنو بيرون بياييم
> هر چند كه هر توافقي بنظر من بهتر از عدم توافق وادامه يا بدتر شدن اين وضعيت
> است. اميدوارم تشخيص دهند ما در كجاي جهان ايستاده ايم اميدوارم توازن نيروها
> را درجهان تشخيص دهند واشتباه دوره جنگ را نكنند. اميدوارم ببينند كه كشورهاي
> پيرو وموفق امروز جهان موفقيت خود را باسياستهاي درست بدست أورده اند نا با جنگ
> و دشمن ستيزي وسر وصدا
> باز هم اميدوارم دير نشود هر چند كه هم اكنون هم دير شده و چقدر از همسايگان
> ورقباي خود عقب افتاده ايم
>
> Sent from my iPhone
>
>> On 5 Mar 2015, at 20:48, Mansour Rezaei <manrezaei655@gmail.com> wrote:
>>
>>
>> وقتی فهمید خواهرش روسپی است …
>>
>>
>>
>> در سرزمینی که نام مرد با کلماتی همچون ناموس و غیرت و تعصب عجین شده است
>> چطور مردانی نظیر وحید وجود دارند که نه تنها برای حفظ آبروی خانواده به
>> خشونت و قتل ناموسی تن نمی دهند بلکه با خودگذشتگی نجیبانه، به کمک شان می
>> شتابند؟
>>
>> با شرم و لبخند می‌گوید «حالا عکس و فیلم و صدامون نکنین تو موبایلا؟». وحید
>> تنها چیزی که از شبکه های اجتماعی می داند بولوتوث است. به او اطمینان می دهم
>> که اگر تاکید دارد ناشناس بماند ما قطعا رعایت می کنیم. وحید است تا دوم
>> راهنمایی درس خوانده است.
>>
>> « ۲۸-۹ ساله هستم. خانه ما پشت قبرستان… بود. پدر و مادرم و همه فامیل قبرشو
>> یا قرآن خوان بودند. بعضی وقتها هم نون خشکی و نمکی. من هم بعد از مدرسه شمع
>> می‌فروختم. خیلی بچه بودم که پدرم کشته شد و نفهمیدیم چه کسی قاتل است.»
>>
>> وحید و خواهرش وقتی ۱۳ و ۱۱ ساله هستند، مادرشان را نیز بر اثر سرطان پستان
>> از دست می دهند. می گویند مادرشان مدتها از درد سینه می نالید: «ولی یکهویی
>> ده بیست روزه مرد. خانه که نداشتیم. اتاق داشتیم و آلونک. خواهرم را یکی از
>> عموها برد گفت مراقبش هست و از من خواستند دنبال کار و زندگی‌ خودم باشم.
>> یکسال با عموها و فامیل در کار نان خشک بودم ولی سود نداشت. یک دوست افغان
>> گفت برویم کارگری ساختمان. گفت قدت بلند است فکر می کنند ۱۷-۱۸ ساله هستی.
>> بعد از چندسال برای خودمان استاد می شویم.»
>>
>> وحید می گوید بهای سنگینی در قبال موفقیتش پرداخته است. او سه سال بعد از
>> کارگری سر میدان و موقت، به دلیل پشتکارش، کارگر ثابت یک معمار با پیمانکاری
>> های بلند مدت می شود و با او به شهرهای زیادی سفر می کند.
>>
>> «در کل استان فارس خانه و برج و راه می ساختیم. می شد که یکسال مثلا جهرم
>> بودیم و خبری از خواهرم که در ۱۳ سالگی به عقد یک مرد معتاد در آمده بود و
>> سایر فامیل نداشتم. حقیقتش اصلا برایم مهم هم نبود. سرم به کارم بود. پس از
>> سالها کار و تلاش و آموختن، به جایی رسیدم که برای اولین بار داشتن خانه شخصی
>> اگر چه اجاره ای را تجربه کردم. چهل متر بود و جنوب شهری ولی بلاخره داخل شهر
>> بود و نه در حلبی آباد. مستقل بود. ماهواره خریدم. موبایل خریدم. موتور
>> خریدم»
>>
>> وحید پس از اجاره اپارتمان و یافتن اندکی ثبات کم کم فرصت یافت بیشتر به
>> خواهرش رسیدگی کند، اما متوجه می‌شود او خوشحال و خوشبخت نیست .
>>
>> شوهر معتادش با خواهرم گل و شمع می فروختند. خیلی پرخاش می کرد و من وقتی می
>> دیدم دعوا دارد بالا می گیرد می گفتم کاری ندارید خداحافظ. در زندگیش دخالت
>> نمی کردم.
>>
>> دوبار در زندگی اندازه «تازه عروسی که بیوه شده» گریه کردم. شبی که مادرم مرد
>> و عصری که خواهرم را کنار خیابان دیدم. دوستم گفت خانه‌ات را چند ساعت بده با
>> یکی قرار دارم نفری ده تومن بیشتر نمی‌گیرد اگر می‌خواهی تو هم باش. گفتم سر
>> ساختمان برای ارزیابی یک کار قرار دارم ولی می رسانمت.
>>
>> یک زن کنار پیاده رو منتظر بود. رفیقم پشت سرم نشسته گفت همینه نگه دار. من
>> جلوی پای زن توقف کردم و نیم نگاهی به زن انداختم دیدم خواهرم است. اصلا داغی
>> و فشار خونی که از شست پا تا فرق سرم در چند هزارم ثانیه رفت و برگشت را نمی
>> توانم برایتان توضیح بدهم. فقط چشمهای خواهرم که سریع صورتش را در چادر
>> پوشاند بخاطر دارم که رنگ خون شد. گاز دادم و رفتم.»
>>
>> وحید می گوید نمی داند چطور و چه وقت و چرا سر از شاهچراغ در آورد. تا اذان
>> صبح نماز خوانده و گریه کرده اگرچه معتقد نیست. صبح چشمهایش از ورم باز
>> نمی‌شود ولی سریع به آلونک خواهرش می رود.شوهر او با کج خلقی می گوید خانه
>> نیست. وحید به او که خمار است اعتنایی نمی کند و پرده آلونک را کنار می زند
>> و خواهرش را پشت رختخوابها کز کرده پیدا می کند.
>>
>> «به خدا اگر یک مشت به کتفش هم می زدم می مرد. از بس که این دختر بدبخت زار
>> و لاغر بود. دستش را گرفتم و چادرش را دادم دستش و نشاندمش پشت ترک موتورم و
>> رفتم خانه خودم.»
>>
>> خواهر وحید تمام مدت به تصور اینکه برادر او را به سلاخی می‌برد گریه و
>> التماس می کند. شوهر و همسایه ها و بچه ها هم نتوانسته اند مانع رفتن آنها
>> بشوند .
>>
>> نشاندمش گوشه اتاقم و برایش آب آوردم. گفتم چند وقته؟ گفت از وقتی دختر خانهٔ
>> عمو شدم. خانم باور نمی کنید، شدم عین سپیداری که یکهویی یک تانکر اسید خالی
>> کنند پاش. ریختم. لال شدم. گفت عمو و خاله و اغلب زنان و مردان فامیل خبر
>> دارند زیرا تن فروشی بخشی از شغل فامیلی مان است.
>>
>> من با روسپی های زیادی بوده ام بلاخره زندگی کارگری و مجردی و جوانی است
>> دیگر، ولی خانم هیچ وقت یک زن بدکاره ندیدم از کارش راضی باشد. همۀ آن‌ها
>> بدبخت بودند. حتا یکبار یک بالاشهری که ماشین و جا داشت و صدهزارتومنی بود را
>> دیدم که نه خوشحال بود و نه خوشبخت. یا فقیر هستند یا یک روزی مجبور شده اند
>> و دیگر عادت کرده اند. همیشه دلم به حالشان سوخته بود. اینکه دیگر خواهر خودم
>> است»
>>
>> وقتی متوجه می شود خواهرش اعتیاد دارد، شوهر او را تهدید و بعد تطمیع کرد تا
>> به طلاق راضی بشود و بچه ها را نیز ببخشد.«یکسال آزگار بدبختی کشیدم که
>> اعتیادش را ترک کند. بچه بزرگش مدرسه ای شد گذاشتم مدرسه. بعد هم خودش و دوتا
>> کوچکتره را هر روز با خودم بردم سر ساختمان. بچه ها برای خودشان در آب و
>> سیمان و آجر بازی می کردند و خواهرم وردستی می کرد. کارگرهایم را همان روز
>> اول نطق کش کردم که نتوانند حتا نگاه چپ به او بیاندازند.
>>
>> ماشالله حالا برای خودش استاد شده. هر جا کار بگیرم می گویم یک کارگرش با
>> خودم. مثل مرد کار می کند و از هیچی نمی ترسد. نه از کثیف کاری و روی چهارچوب
>> رفتن نه از طبقه بیستم و زیرزمین تاریک. تا اینها سروسامان نگیرند ازدواج نمی
>> کنم. زندگی ام مجردی نیست که بخواهد متاهلی بشود. قید همه فامیل را زدم و
>> علی‌رغم زندگی سخت و کمبود و گاهی بیکاری، با وجدان راحت زندگی می کنیم.»
>>
>> منبع تصویر
>>
>> --
>> به سایت تفریح و سرگرمی هم سری بزنید
>> http://www.tafrihvsargarmi.ir
>> ---
>> ‏این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «تفريح و
>> سرگرمي» در Google Group ثبت‌نام شده‌اید.
>> جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به
>> taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.
>> از این گروه در http://groups.google.com/group/taf_sar بازدید کنید.
>> برای گزینه‌های بیشتر از https://groups.google.com/d/optout بازدید کنید.
>
> --
> به سایت تفریح و سرگرمی هم سری بزنید
> http://www.tafrihvsargarmi.ir
> ---
> ‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups "تفريح
> و سرگرمي" مشترک شده‌اید.
> برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به
> taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.
> از این گروه در http://groups.google.com/group/taf_sar دیدن کنید.
> برای گزینه‌های بیشتر، از https://groups.google.com/d/optout دیدن کنید.
>

--
به سایت تفریح و سرگرمی هم سری بزنید
http://www.tafrihvsargarmi.ir
---
‏شما به این دلیل این پیام را دریافت کرده‌اید که در گروه Google Groups "تفريح و سرگرمي" مشترک شده‌اید.
برای لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل‌های آن، ایمیلی به taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.
از این گروه در http://groups.google.com/group/taf_sar دیدن کنید.
برای گزینه‌های بیشتر، از https://groups.google.com/d/optout دیدن کنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر