ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

Re: {تفريح و سرگرمي}, [25420] این داستان واقعی است

افرين خانم مليكا بسيار بسيار زيبا واموزنده ، ممنون ازمطالب ارسالي خوبتان، سال نو را بشما تبريك ميگويم و ارزوي سلامتي و موفقيت بيشتر دارم

Sent from my iPhone

On 19 Mar 2015, at 00:03, Melika Behzadi <skyqueen2001@gmail.com> wrote:

<1264[1].jpg>

سینی چای را مقابلم گرفته و سرش را به زیر انداخته است. بر چهره اش نقابی از شرمساری و اندوه کشیده شده، انگار احساس حقارت می کند. یک استکان چای برمی دارم و به او لبخند می زنم. زیرچشمی نگاهم می کند و جواب لبخندم را نمی دهد. نمی دانم از چه خجالت می کشد. روی مبل کناری می نشیند و حرفی نمی زند. سکوتی که بر فضا حاکم است، تمام وزنش را رویم انداخته. می‌خواهم لب باز کنم اما زورم به سنگینی سکوت نمی رسد. نگاهی به دور و بر می‌اندازم، خانه خلوتی دارند و موضوعی برای صحبت کردن درباره اش پیدا نمی‌کنم. دست آخر تابلویی را می‌بینم که از خطاهایش به نظر می‌آید کار خودش باشد. همین است!

دهان باز می‌کنم و می گویم: چه تابلوی قشنگی، باید کار خودت باشه!

به ناگاه تمام اندوهش تبدیل به خوشحالی می شود، چهره اش می شکفد و می گوید: بله، خودم کشیدم.

نمی گذارم سکوت، دوباره خودش را بینمان بیندازد و ادامه می دهم: گل هاش خیلی طبیعی اند.

انگار رویش بیشتر باز شده باشد، با دلگرمی می گوید: شما لطف دارید. این قدرهام خوب نیست.

کلام را ختم می کنم: نه لطف نیست، واقعیت رو گفتم. بهت توصیه می کنم ادامه بدی. نقاش با استعدادی هستی.

سرش را پایین می اندازد و لبخند می زند. مادرش امانتی ام را می آورد.

-بفرمایید، گفتند تحویل خودتون بدم. گفتن خودتون در جریان هستین.

می گویم: ممنون از امانت داریتون. با اجازتون رفع زحمت کنم.

جواب می دهد: شما مراحمید، به خانم و آقا سلام برسونید.

 

بله داستان را به یاد می آورم. تمام تصاویرچند دقیقه از زندگی ام که در این سال ها یک بار هم به آن فکر نکرده ام، با یک تلنگر او در مقابل چشمانم زنده می شود.

می گویم: یادم آمد، غروب یک روز پاییزی بود.

می گوید: در این سالها هرگز آن روز از مقابل چشمانم کنار نرفته اند، آن روز سرنوشت سازترین روز زندگی من بود.

از شنیدن این جمله متعجب می شوم. منظورش را نمی فهمم.

ادامه می دهد: آن روز شما به من آموختید که نباید خودم را به شکست محکوم کنم. آموختید که خودم هستم که نگاه های عادی دیگران را، برای خودم تحقیر و توهین معنا می کنم. شما اولین کسی بودید که مرا دیدید و به من یادآوری کردید که چقدر با استعدادم.

جملاتش مرا در فکری عمیق فرو می برد. چقدر حرف هایم را غنی تعبیر کرده است.

دست آخر چند جمله ای می گوید که نقطه سر خط حرف هایش گذاشته باشد.

-من نمایشگاهی که از فردا برگزار می شود را مدیون شما هستم خانم. همه موفقیت هایم را مدیون شمایم. باید هرجور شده شما را پیدا می کردم تا در جشن گرفتن آنها سهیم باشید.

و من، فقط نگاهش می کنم. باور نمی کنم چند جمله چگونه توانسته اند چنین آتشی به پا کنند. آیا تحقیرهای بی اهمیتم هم تا به حال زندگی کسی را عوض کرده اند؟

--

--
به سایت تفریح و سرگرمی هم سری بزنید
http://www.tafrihvsargarmi.ir
---
‏این پیام را به خاطر این دریافت کردید که برای مبحثی در گروه «تفريح و سرگرمي» در Google Group ثبت‌نام شده‌اید.
جهت لغو اشتراک از این گروه و قطع دریافت ایمیل از آن، ایمیلی به taf_sar+unsubscribe@googlegroups.com ارسال کنید.
از این گروه در http://groups.google.com/group/taf_sar بازدید کنید.
برای گزینه‌های بیشتر از https://groups.google.com/d/optout بازدید کنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر